آوا 13
"سام "
فكري كه زده بود به سرم حسابي داشت قلقلكم ميداد. بين قبول كردن يا رد كردنش با خودم گير كرده بودم. از طرفي دلم ميخواست اينكار رو كنم و از طرفي ميدونستم اگر به گوش مامان و سارا برسه ديگه امونم نميدن..
اما بر حس منفي پيروز شدم و سريع گفتم :
-خب.. ميتونيم با هم بريم بعد از آموزشگاه .
هنوز نگاهم ميكرد.
-شما هم ميري بيمارستان ؟
با اينكه خودم نميخواستم برم و الان فقط به خاطر اون اين تصميم رو گرفته بودم به شكلي كه تابلو نباشه گفتم : خب اونم فاميلمه. نميتونم كه ازش بي خبر باشم. برم يه سري بزنم بهش. بنده خدا پسر هم نداره شايد كاري باشه لازم باشه انجام بدم نميشه زن و دخترش دست تنها باشن.
سري تكون داد.
-باشه. اگر زحمتي نيست براتون ممنون هم ميشم. ماشين كه دستم نيست خيلي اذيت ميشم وگرنه خودم ميرفتم .
لبخندي پيروزمندانه زدم. تونسته بودم و خودمم نميفهميدم احساسم نسبت به اين اتفاق چي بود..
قطعا خوشحال شده بودم كه پيشنهادم رو پذيرفته بود.
-نه اصلا نزنيد اين حرفو واقعا ناراحت ميشم.
آهنگي كه قرار بود پخش كنم رو براش گذاشتم تا گوش بده و خودم به رو به رو خيره شدم. ناخواسته لبخندي روي لبم اومده بود كه هرچي براي جمع كردنش تلاش ميكردم بي فايده بود. نميخواستم پيش خودش منو بي جنبه فرض كنه و ديگه نخواد همراهم باشه. اما واقعيت همين بود كه خوشحال بودم. شايد اتفاق ساده اي بود.. اما بابتش خوشحال شده بودم و گواهش همين لبخند هاي ريز و درشتي بود كه ميزدم.
-خيلي زيبا بود.
با همون لبخند به سمتش برگشتم.. خدا رو شكر ميتونستم اين تعريف اون از كارم رو بهونه اين لبخند ها قرار بدم و نخوام لو بدم كه اين همه خوشحالي براي پذيرفتن اين همراهي كوچيكه..
خودمم خجالت ميكشيدم اما حسي بود كه مبارزه براش سخت بود.. فعلا هم اون پيروز اين نبرد بود.
-من هيچوقت نخواستم پيانو بزنم اما با شنيدن اين قطعات به پيانو هم علاقه مند شدم و گمون ميكنم ميتونم شروعش كنم.
-عاليه .. من جات بودم معطل نميكردم.
اخمي ريز كرد .. خيره به درهم شدن ابروهاش و لبخند روي لبش شدم.. يك صحنه ي باحال رو به وجود آورده بود. اخم و خنده اش در اون لحظه يه پارادوكس جالب بود.
-چيكار ميكردي ؟
-از همين لحظه عزمم رو جزم ميكردم و شروع ميكردم به ياد گرفتن پيانو.
-يعني اينقدر قوي هستيد ؟ فكر نميكنم انجام دادنش هم به راحتي به زبون آوردنش باشه ها.
-خيلي راحته.. راحت از به زبون آوردنش.. فقط بايد از ته دل بخواي.
-مثلا اگه الان بخواي ويلون كار كني عصر شروع ميكني ؟
شونه بالا دادم.
-الان كه همچين قصدي ندارم. ولي شك نكن اگر يك روز اين تصميم رو گرفتم يك لحظه هم صبر نميكنم. سريع ميرم يه ويلون ميخرم و شروع ميكنم.
دست به سينه نشست.
-كه اينطور.
-تازه خيلي هم خوب ميتونم ياد بگيرم.. با تمرين ميتونم زود پيشرفت كنم.
نگاهم كرد و با خنده گفت :
-ديگه اغراق نكن.
-اغراق نيست.. ميتونم بهت ثابت كنم. اونوقت بهت ثابت ميشه كه اغراق نيست با تلاش و علاقه همه چيز زودتر از اون چيزي كه فكر ميكني برات جفت و جور ميشه ممكنه حتي دهن خودتم باز بمونه. بگي واي خدايا .. چطور شد.. اصلا چي شد؟
خنديد و گفت :
-باشه .. هر وقت آماده بودي به من بگو.
-چرا ؟
-من باهات ويلون كار ميكنم.. تا ببينم واقعا ميتوني ياد بگيري يا نه.
كمي سكوت كردم.. اون به من ياد ميداد؟ خنده ام گرفت.
-مگه تو تدريس بلدي ؟
-اونقدري كارم خوب هست كه بارها آقاي فرهنگ ازم خواست تدريس كنم. اخرين بار هم بعد از اجراها بود و تصميم دارم به درخواستش جواب مثبت بدم.
ايده ي خوبي بود تونسته بود به خوبي ذهنمو به خودش درگير كنه. اتفاقا تمرين با يه استاد كوچولو و غرغرو و يه دنده ميتونست خيلي هم حالمو سر جا بياره . فكر جالبي بود.. اونقدر جالب كه بدون لحظه اي فكر گفتم :
-من قبول ميكنم. دلم ميخواد ببينم چيكار ميكني.
-با اينكه فكرم با جاويد خيليدرگيره اما قبول ميكنم. به عنوان اولين هنرجوي من ميتوني به ماهرو مراجعه كني و ثبت نام كني.
ابرويي بالا دادم.
-ماهرو ؟
-بله ديگه. من كه نميتونم كارهاي ثبت نام انجام بدم. شما ميري پيش ماهرو و براي ترم جديد آموزش ويلون ثبت نام ميكني. اسم مينويسي و مدارك ميدي . شهريه واريز ميكني و ترم اولت شروع ميشه . فكر ميكنم دو روز در هفته باشه. زياد وقت گير نيست و ميتوني به آموزشگاه خودتم برسي. چطوره ؟
سعي كردم دهن باز مونده ام رو ببندم. با خنده گفتم :
-تو چه همكاري هستي ؟
-چمه ؟!
-تو از همكارت شهريه ميگيري ؟
-تازه دارم دستمزد خودمو از مبلغت كم ميكنم چون آشنايي..
-من شهريه بدم ؟
-پس چي ؟ من مدير آموزشگاه نيستم كه .. آقاي فرهنگم اهل تخفيف نيست .
خنديدم.. با اينكه مشكلي با پول كلاسا نداشتم اما اين بحثو ادامه ميدادم.. اينقدر اين دختر با نمك حرف ميزد و در لحظه ميميك صورتش تغيير ميكرد كه آدم دلشميخواست ساعتها اونو به حرف بگيره.
-ولي من اگر به شما پيانو آموزش بدم ازتون مبلغي نميگيرم.
-كار بدي ميكنيد. شما زحمت ميكشيد. الكي الكي كه نميشه.
-تعارف چي ميشه پس؟
-تعارف اومد نيومد داره . يهو يه تعارف ميكني طرف قبول ميكنه اونوقت نميتوني جمعش كني خودت خودتو بدبخت ميكني.
با رسيدن به آموزشگاه ماشينو گوشه اي پارك كردم.
درو باز كرد و پياده شد . قبل از پياده شدن خم شدم و گل رو از داشبورد بيرون آوردم. رز خشك شده ي قرمز كه منو ياد بدترين روز زندگيم مينداخت. روزي كه اين گلو به رسم آشتي به سمت ترانه گرفتم و زير دستم زد .
وقتي كه گل رو انداخت توي ضورتم و گفت اين چيزا به دردش نميخوره. وقتي كه به هر دري ميزدم تا يه ذره از توجهش رو جلب كنم .. ولي نميدونستم كه نميتونم ذهني كه براي كسي ديگه است رو براي خودم كنم..
نميتونستم.
برچسب: ،
ادامه مطلب