مشاور بانوان مشاور بانوان .

مشاور بانوان

آوا 13

"سام "

فكري كه زده بود به سرم حسابي داشت قلقلكم ميداد. بين قبول كردن يا رد كردنش با خودم گير كرده بودم. از طرفي دلم ميخواست اينكار رو كنم و از طرفي ميدونستم اگر به گوش مامان و سارا برسه ديگه امونم نميدن..

اما بر حس منفي پيروز شدم و سريع گفتم :

-خب.. ميتونيم با هم بريم بعد از آموزشگاه .

هنوز نگاهم ميكرد.

-شما هم ميري بيمارستان ؟

با اينكه خودم نميخواستم برم و الان فقط به خاطر اون اين تصميم رو گرفته بودم به شكلي كه تابلو نباشه گفتم : خب اونم فاميلمه. نميتونم كه ازش بي خبر باشم. برم يه سري بزنم بهش. بنده خدا پسر هم نداره شايد كاري باشه لازم باشه انجام بدم نميشه زن و دخترش دست تنها باشن.

سري تكون داد.

-باشه. اگر زحمتي نيست براتون ممنون هم ميشم. ماشين كه دستم نيست خيلي اذيت ميشم وگرنه خودم ميرفتم .

لبخندي پيروزمندانه زدم. تونسته بودم و خودمم نميفهميدم احساسم نسبت به اين اتفاق چي بود..

قطعا خوشحال شده بودم كه پيشنهادم رو پذيرفته بود.

-نه اصلا نزنيد اين حرفو واقعا ناراحت ميشم.

آهنگي كه قرار بود پخش كنم رو براش گذاشتم تا گوش بده و خودم به رو به رو خيره شدم. ناخواسته لبخندي روي لبم اومده بود كه هرچي براي جمع كردنش تلاش ميكردم بي فايده بود.  نميخواستم پيش خودش منو بي جنبه فرض كنه و ديگه نخواد همراهم باشه. اما واقعيت همين بود كه خوشحال بودم. شايد اتفاق ساده اي بود.. اما بابتش خوشحال شده بودم و گواهش همين لبخند هاي ريز و درشتي بود كه ميزدم.

-خيلي زيبا بود.

با همون لبخند به سمتش برگشتم.. خدا رو شكر ميتونستم اين تعريف اون از كارم رو بهونه اين لبخند ها قرار بدم و نخوام لو بدم كه اين همه خوشحالي براي پذيرفتن اين همراهي كوچيكه..

خودمم خجالت ميكشيدم اما حسي بود كه مبارزه براش سخت بود.. فعلا هم اون پيروز اين نبرد بود.

-من هيچوقت نخواستم پيانو بزنم اما با شنيدن اين قطعات به پيانو هم علاقه مند شدم و گمون ميكنم ميتونم شروعش كنم.

-عاليه .. من جات بودم معطل نميكردم.

اخمي ريز كرد .. خيره به درهم شدن ابروهاش و لبخند روي لبش شدم.. يك صحنه ي باحال رو به وجود آورده بود. اخم و خنده اش در اون لحظه يه پارادوكس جالب بود.

-چيكار ميكردي ؟

-از همين لحظه عزمم رو جزم ميكردم و شروع ميكردم به ياد گرفتن پيانو.

-يعني اينقدر قوي هستيد ؟ فكر نميكنم انجام دادنش هم به راحتي به زبون آوردنش باشه ها.

-خيلي راحته.. راحت از به زبون آوردنش.. فقط بايد از ته دل بخواي.

-مثلا اگه الان بخواي ويلون كار كني عصر شروع ميكني ؟

شونه بالا دادم.

-الان كه همچين قصدي ندارم. ولي شك نكن اگر يك روز اين تصميم رو گرفتم يك لحظه هم صبر نميكنم. سريع ميرم يه ويلون ميخرم و شروع ميكنم.

دست به سينه نشست.

-كه اينطور.

-تازه خيلي هم خوب ميتونم ياد بگيرم.. با تمرين ميتونم زود پيشرفت كنم.

نگاهم كرد و با خنده گفت :

-ديگه اغراق نكن.

-اغراق نيست.. ميتونم بهت ثابت كنم. اونوقت بهت ثابت ميشه كه اغراق نيست با تلاش و علاقه همه چيز زودتر از اون چيزي كه فكر ميكني برات جفت و جور ميشه ممكنه حتي دهن خودتم باز بمونه. بگي واي خدايا .. چطور شد.. اصلا چي شد؟

خنديد و گفت :

-باشه .. هر وقت آماده بودي به من بگو.

-چرا ؟

-من باهات ويلون كار ميكنم.. تا ببينم واقعا ميتوني ياد بگيري يا نه.

كمي سكوت كردم.. اون به من ياد ميداد؟ خنده ام گرفت.

-مگه تو تدريس بلدي ؟

-اونقدري كارم خوب هست كه بارها آقاي فرهنگ ازم خواست تدريس كنم. اخرين بار هم بعد از اجراها بود و تصميم دارم به درخواستش جواب مثبت بدم.

ايده ي خوبي بود  تونسته بود به خوبي ذهنمو به خودش درگير كنه. اتفاقا تمرين با يه استاد كوچولو و غرغرو و يه دنده ميتونست خيلي هم حالمو سر جا بياره . فكر جالبي بود.. اونقدر جالب كه بدون لحظه اي فكر گفتم :

-من قبول ميكنم. دلم ميخواد ببينم چيكار ميكني.

-با اينكه فكرم با جاويد خيليدرگيره اما قبول ميكنم. به عنوان اولين هنرجوي من ميتوني به ماهرو مراجعه كني و ثبت نام كني.

ابرويي بالا دادم.

-ماهرو ؟

-بله ديگه. من كه نميتونم كارهاي ثبت نام انجام بدم. شما ميري پيش ماهرو و براي ترم جديد آموزش ويلون ثبت نام ميكني. اسم مينويسي و مدارك ميدي . شهريه واريز ميكني و ترم اولت شروع ميشه . فكر ميكنم دو روز در هفته باشه. زياد وقت گير نيست و ميتوني به آموزشگاه خودتم برسي. چطوره ؟

سعي كردم دهن باز مونده ام رو ببندم. با خنده گفتم :

-تو چه همكاري هستي ؟

-چمه ؟!

-تو از همكارت شهريه ميگيري ؟

-تازه دارم دستمزد خودمو از مبلغت كم ميكنم چون آشنايي..

-من شهريه بدم ؟

-پس چي ؟ من مدير آموزشگاه نيستم كه .. آقاي فرهنگم اهل تخفيف نيست .

خنديدم.. با اينكه مشكلي با پول كلاسا نداشتم اما اين بحثو ادامه ميدادم.. اينقدر اين دختر با نمك حرف ميزد و در لحظه ميميك صورتش تغيير ميكرد كه آدم دلشميخواست ساعتها اونو به حرف بگيره.

-ولي من اگر به شما پيانو آموزش بدم ازتون مبلغي نميگيرم.

-كار بدي ميكنيد. شما زحمت ميكشيد. الكي الكي كه نميشه.

-تعارف چي ميشه پس؟

-تعارف اومد نيومد داره . يهو يه تعارف ميكني طرف قبول ميكنه اونوقت نميتوني جمعش كني خودت خودتو بدبخت ميكني.

با رسيدن به آموزشگاه ماشينو گوشه اي پارك كردم.

درو باز كرد و پياده شد . قبل از پياده شدن خم شدم و گل رو از داشبورد بيرون آوردم. رز خشك شده ي قرمز كه منو ياد بدترين روز زندگيم مينداخت. روزي كه اين گلو به رسم آشتي به سمت ترانه گرفتم و زير دستم زد .

وقتي كه گل رو انداخت توي ضورتم و گفت اين چيزا به دردش نميخوره. وقتي كه به هر دري ميزدم تا يه ذره از توجهش رو جلب كنم .. ولي نميدونستم كه نميتونم ذهني كه براي كسي ديگه است رو براي خودم كنم..

نميتونستم.



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۷ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۱:۲۵ توسط:سمانه حيدري موضوع:

اوا 12 .. مليكا

تولد مليكا 1397
لباسي زيبا و مشكي در دستانش بود. صورت زيبا و موهايي آراسته زيبايي اش را دو چندان ميكرد. با لبخند خيره در تصويرش در آينه بود و ذوق و شوق از چشمانش لبريز..
شيوا درست پشت سر مليكا ايستاده بود و با لبخند حين مرتب كردن گيره هاي پشت موهايش حركات دلبرانه ي مليكايش را زير نظر گرفته بود. 
حظ ميكرد براي تنها دخترش و دل دل ميكرد تا بالاخره آن لباس مشكي براق را در تن مليكا ببيند.. مليكا لحظه اي به عقب چرخيد.  نگاهش مات آن همه جذابيت مادرش شد.
-الهي دورت بگردم. چقدر زيبا شدي مامان.
شيوا بوسه اي بر گونه ي مليكا زد.
-مامان خودتو ديدي تو آينه ؟ درست مثل فرشته ها شدي . از هميشه زيباتر و خواستني تر. مطمئنم بابا اميرم وقتي تورو با اين لباس خوشگل ببينه حرفاي منو تاييد ميكنه.
مليكا با ذوق در جواب مادرش گفت :
-من اگر شما رو نداشتم بايد چكار ميكردم آخه؟؟ 
شيوا مليكا را به طرف آينه چرخاند . چشمهايشان درون آينه به يك ديگر خيره شده بود. 
-ما هميشه كنارتيم اينو مطمئن باش عزيزدل مادر.
مكثي كرد و سپس با لحني شاداب تر از پيش گفت :
-خب حالا بپوش اين لباس خوشگلو ببينم زيبايت چند برابر ميشه؟؟ 
سريعا حرفش را تصحيح كرد.
-البته تو در چشم من هميشه و همه جا زيباتريني.
شيوا قدمي عقب تر رفت و به مليكا در تعويض لباسش كمك كرد تا آرايش صورت و مويش بهم نريزد . 
با چشماني مملو از ستاره هاي فراوان و درخشنده به مليكا نگاه كرد و زير لب دعايي خواند تا دخترش را از هر گزندي حفاظت كند. 
-خوب شدم؟؟ لباس تو تنم نشسته؟؟
-مليكا عالي شدي مامان. از عالي هم عالي تر. همه چيزت مناسب و زيباست. 
مليكا انگشتهايش را بر لبهايش گذاشت و به سمت شيوا گرفت..
-دورت بگردم من. چشمات زيبا ميبينه.
به سمت ميز و وسايلش چرخيد و دستش را به سمت گوشواره هاي بلند و مشكي رنگش دراز كرد و همانطور كه با گوشواره ها مشغول بود نيم نگاهي به ساعت ميخ شده ي روي ديوار انداخت.
-دير نكردن به نظرت مامان؟
-نه عزيزم هنوز هفت هم نشده ميان عجله نكن. 
-ذوق دارم.. عجله دارم زودتر بيان جشنو شروع كنيم. كلي عكس بگيريم. خوش بگذرونيم با بچه ها بگيم و بخنديم. حالا زمان خيلي دير ميگذره. 
-زمان هم ميگذره مليكا جون تا تو كارهاتو كامل انجام بدي مهمون ها هم يكي يكي ميان. 
مليكا گوشواره هايش را درون سوراخ هاي گوشش فرو كرد و گفت :
-بعد هم جشن خيلي زود تموم ميشه دقيقا مثل يه پلك بهم زدن..مگه نه؟؟
شيوا دستي بر شانه مليكا گذاشت.
-هميشه وقتي بهت خوش ميگذره زمان زود ميگذره.
ادامه ي حرفش را مليكا ادامه داد.
-ولي خاطراتش تا ابد باقي ميمونه و هميشه يه گوشه مغزمون حك ميشه تا يه دليلي براي لبخند زدن داشته باشيم . 
شيوا ابرويي بالا داد. 
-عاشق اينجور حرف زدنتم كه خانوم خانوماي من.
لذت ميبرد.. از تك تك كلمات و جمله به جمله اي كه از دهان دخترش خارج ميشد. حس ميكرد پشت هر كلام مليكا انبوهي از دُر و گوهر بيرون مي آيد.
تمام حرف هايش را مي سنجيد و بعد بر زبان مي آورد. كه مبادا كسي با يك حرفش دل آزرده شود..كه چيزي بود دور از تفكر ...
با شنيدن صداي آيفون مليكا با خوشحالي از روي صندلي برخاست و رو به شيوا گفت :
-مهمونا اومدن.. من ميرم استقبالشون.
مليكا با آن كفشهاي پاشنه دارش سعي داشت با سرعت قدم بردارد. دوست نداشت مهماناني كه به خاطر او آمده اند در انتظارش بمانند. در خانه ي مادربزرگش را تا انتها باز كرد و در چهارچوب در ايستاد تا يك به يك مهمانان از پله ها بالا بيايند و اولين چيزي كه مشاهده ميكنند لب خندان و چهره ي شاداب خودش باشد.
با اولين زنگ باقي افراد به فاصله زماني كوتاه به دنبال هم وارد خانه ميشدند. مليكا با گشاده رويي به استقبال ميرفت و همگي را به داخل سالن دعوت ميكرد. مهمان ها همه دور تا دور سالن روي صندلي هايي كه كنار هم و در يك خط چيده شده بود نشسته بودند. شربت هاي پرتقال و آلبالو در دست هايشان بود و حين مزه مزه كردن صداي خنده هايشان بود كه گوش آسمان را كر ميكرد.پسري جوان گوشه ي پذيرايي بساط موسيقي اش را به پا ميكرد تا با ساز و آواز محفلشان گرم تر از قبل شود.
دست مليكا توسط ترنم گرفته شد..
-فكرشو نميكردم تو اين لباس اينقدر دلربا بشي ها.. باور كن ديدمت فقط ماشالله بود كه نثارت ميكردم به جون خودم قسم.
مليكا لب گاز گرفت .
-خاله جونم چرا قسم ميخوري آخه؟؟ دورت بگردم.
نگاهي به لباس قرمز رنگ ترنم كرد.
-توام خيلي خوشگل شدي خاله جونم. خيلي زياد.
ترنم لبخندي زد و دستهايش براي درآغوش گرفتن مليكا به سويش دراز شد. 
-آخ كه دلم ميخواد محكم بغلت كنم محكم به خودم فشارت بدم بسكه قند و عسلي مليكاي من! خوشگلترينم.
چشمهايش را بست و زير لب اما در حدي كه صدايش در گوش خاله اش بپيچد گفت :
-من خيلي دوستت دارم.  
مليكا دستهايش را دور كمر خاله ترنمش قفل كرد.. لحظه اي سكوت برايش در اين حال و هوا كافي بود تا بتواند درك كند كه اين حال و روز ميتواند بهترين كادو در روز تولدش باشد. 
با آن همه حس خوبي كه دو دستي از ترنم دريافت كرده بود از جا بلند شد و اينبار به سمت يارغارش رفت.. كنار دستش جايي براي نشستن پيدا كرد. 
-ساكتي مهيار.. انرژي ذخيره كردي بياي وسط؟؟
هردو بلند خنديدند..
-تولدت مبارك عزيزدلم..هزار ساله بشي. 
مرسي دورت بگردم من.
دستي به شانه اش زد.
-خوشتيپ كردي پسر.. آفرين.
مهيار نگاهي به لباس طرح لي كه بر تن داشت كرد. 
-واقعا؟
-عالي.. هم اسپرت..هم جذاب.. هم خوش استايل.. همه چي باهم . با يك كلمه نميشه توصيفت كرد .
مهيار ابرويي بالا داد.
-هميشه خجالتم ميدي..
اينبار نوبت او بود كه به مليكا نگاه كند.. 
-تو چقدر خوشگل شدي مليكا جون.. اگر من بخوام توصيفت كنم بايد بگم كه شك ندارم تو امشب مثل يه الماس بين همه ميدرخشي.. همه انگشترن تو نگيني امشب.
مليكا دلبرانه خنديد. 
-با اين تعريف كردنات خوب بلدي منو ببري بين ابرا مهيار.
-تعريف نيست قربونت برم حقيقته. تو هميشه شب تولدت توي زيباترين حالت ممكني مليكا. اينم همه ميدونن هيچ شكي توش نيست. 
دايي ميثم از جا بلند شده بود و شروع به كمك كرده بود تا زودتر سيستم متصل و آهنگ پخش شود. 
با پخش شدن صداي اهنگ در فضاي خانه و به كار افتادن نور هاي سبز و ابي و بنفش تمامي مهمان ها به وجد آمده و از جا بلند شدند.. مونا و ترنم هردو به سمت مليكا و مهيار كه هنوز از كنار هم تكان نخورده بودند رفتند. دست مليكا در دست مونا و دست مهيار در دست ترنم بود.. 
مليكا همان الماسي شده بود كه مهيار حرفش را زده بود.. همان نگين انگشتري كه در مركز دايره ي دوست دارانش قرار گرفته بود. با حركات آرام و با طمأنينه دستهايش را در اطراف بدن و گاها بالاي سرش تكان ميداد. چرخ ميزد تا پولك هاي لباس زيبايش بتوانند نورهاي رنگي را به اطراف بازپخش كنند.. همگي در اطرافش با خوشحالي دست ميزدند و همراه با آهنگ با صداي بلند شعر ميخواندند و محو زيبايي بي حد و مرز مليكايشان شده بودند. شيوا و امير گوشه اي ايستاده بودند و واقعي ترين لبخندهاي زندگيشان را بر لب هايشان نشانده بودند.. 
دو چشم كم بود..
براي تماشا كردن ثمره عشقشان تمام چشم هاي جهان هم كم بودند. 
واقعي ترين لبخند در آن لحظه متعلق به مليكا بود. از ته دل ميخنديد و شادي ميكرد.. در هر چرخش نگاهش به دنبال چشمان مشتاق مادرش ميگشت.. با گره خوردن مردمك هاي چشمهايشان در يك ديگر چشمكي ظريف براي مادرش زد و در يك لحظه بلند گفت :
-عاشقتم..
صداي دست ها بلند شد.. قربان صدقه بود كه از هر طرف به گوش ميرسيد. فرح اسفندي دود كرده بود و ابتدا دور سر مليكا و سپس ديگران چرخاند.
همه چيز همانطور بود كه مليكا ميخواست و فكرش را كرده بود. 
لبهاي همه خندان...
چشمها پر شوق..
و انرژي ها به اندازه عظمت آسمان..
شيوا به سمت مليكا آمد و دستش را گرفت. امير نيز دست چپ مليكايش را محكم بين دستش گرفته بود.. 
هر سه پشت ميزي ايستادند و دو نفر شمع هاي سكه اي روي ميز را با فندكي كوچك روشن ميكردند.. رضا دايي مليكا كلاه مشكي رنگي را از دور به طرفشان گرفت.. مليكا سرش با اطرافيان گرم بود و صداها سخت به گوش ميرسيد. 
رضا كمي صدايش را بلند كرد تا حواس مليكا را به سمت خودش جلب كند.
-دايي.. مليكااا؟؟
مليكا اما هنوز متوجه صداي رضا نشده بود.
-مليكا دايي...كلاهت رو يادت نره..
نگاه مليكا به سمت دايي اش چرخيد.. دست دراز كرد و كلاه پولكي مشكي را از دستان رضا بيرون كشيد.
-دورت بگردم..
بلند گفت تا بتواند در آن سر و صدا " دورت بگردم" اش را به گوش دايي اش برساند.. كلاه را كج روي موهايش قرار داد و با خنده گفت :
-مهيار با اين كلاه عجيب بابا كرم ميچسبه نه؟ 
مهيار خنديد.
-اوكيش ميكنم برات.
مليكا دستش را بالا گرفت.. به همان عادت هميشه تا مهيار كف دستش را محكم به دستش بكوبد. 
خوب ميدانست كه بهترين شخص براي درميان گذاشتن تك تك حرفها و پايه ي تمام شيطنت هايش مهيار است.
در يك لحظه دست شيوا به سمت كلاه آمد و روي سر خودش قرار گرفت.. مليكا با خنده به مادرش نگاه كرد و گفت :
-يهو برميداري مامان؟؟
شيوا خنديد.
-ديدي كه يهوييش خوشگلتره..
مليكا دست دراز كرد و سريعا كلاه را برداشت و براي قرار دادن روي سر پدرش كمي روي پايش بلند شد.
با خنده به مادرش نگاه كرد و گفت:
-تعجب نكن ديگه.. يهوييش خوشگلتره.
كلاه داستاني ساخته بود پر از خنده و قهقهه... لحظه اي روي سر مليكا...لحظه بعد شيوا و بعد امير..
كيك قرمز مستطيل شكلي مقابل مليكا و پدر مادرش قرار گرفت.. مليكا دستهايش را با خوشحالي به هم كوبيد.. 
روز تولدش بود و حسي برايش از اين بالاتر نبود.. هميشه و هرسال بيست و يكم آذر هيچ دليلي براي ذره اي اندك غصه پيدا نميكرد. فقط لبخند ميزد و تمام دقائق را به بهترين شكل سپري ميكرد..
حرف مادرش هميشه در گوشش بود..
" تو بايد هميشه شاد زندگي كني.. غصه از تو دور ميشه و تو بايد برامون بلند بلند بخندي و ما دورت بگرديم "
شمع هايش توسط پدر و مادرش روشن شدند و اينبار همه تولدت مبارك برايش مي خواندند ..
همه با شادي دست ميزدند.. در اين بين صداي خاله اش را شنيد..
نميخواست مليكا بدون آرزو شمع هايش را فوت كند. مليكا نياز به فكر داشت.. به تمام آرزوهاي سال هاي اخير رسيده بود.. به خوشبختي هايي كه هرسال از خداوند ميخواست. به آرامشش و به اينكه سايه ي مادر و پدرش بر سرش باشد..
دستهايش را در هم چفت كرد و با ذوق به چپ و راست تكان خورد..
مونا بلند گفت :
-بلند بگو.. آرزوتو بلند بگو.
آرش سر به سمت مونا كج كرد. همسر سميه بود و او هم همانند ديگران علاقه ي زيادي به مليكا داشت ..
-آرزو رو بلند ميگن؟؟
مونا خنديد.
-مليكا بايد بلند بگه. 
مليكا هم خنديد.. همان خنده هاي معروف و زيبايش كه قند در دل همه آب ميكرد.
چشمهايش را لحظه اي بست و به آرزوي بيست و يكم آذر نود و هفتش فكر كرد و در نهايت با حفظ لبخندش با حجب و حيايي كه در تمام حركاتش مشهود بود گفت :
-خب.. من آرزو ميكنم عروس بشم..
با شنيدن اين حرف خاله هايش بودند كه با خوشحالي يك صدا شدند.
" انشاءلله"
همگي يكباره مليكا را در لباس بلند و سفيد عروسي تصور كردند وقتي پا به پاي مرد مورد علاقه اش قدم برميدارند.. خاله ها كل كشيدند .
از همان لحظه براي اين آرزوي زيبا و دوست داشتني مليكا ذوق داشتند و همگي ميدانستند كه هنگامي كه مليكا لباس عروسي به تن ميكند شادي شان از اين شب هزاران برابر ميشود. 
مادر بزرگ مليكا گوشه اي نشسته بود و با لبخند زير لب براي نوه ي زيبايش دعا ميكرد تا بتواند تا هنگامي كه نفس ميكشد مليكايش را در لباس عروسي ببيند و بتواند او هم پا به پاي دخترانش براي نوه اش كل بكشد .
يا حتي خود او ظرف اسفند را در دستش بگيرد و براي دخترش دود كند .
انگشتهايش را در بين انگشتهاي امير و شيوا قفل كرده بود.. هر دو را به همراه خود به سمت پايين هدايت كرد تا شمع تولدش را با دو تن از عزيزترين افراد زندگي اش فوت كند..
با چاقويي كيك را هم بريدند و ديگر فرصتي به مليكا ندادند و دوباره ترنم بود كه او را به وسط سالن دعوت ميكرد..
گل سر سبد مجلس بود .. تمام دست ها به سمت او دراز ميشد و تمام نگاها بدرقه اش..كادوهاي رنگارنگ و متعددي تقديمش شد.. با نهايت عشق و احترام. مثل روزهاي بچگي براي تك به تكشان ذوق ميكرد و با بهترين رفتار از همه تشكر ميكرد..
شيوا و امير تكه اي از كيك را در بشقاب مشتركي به دست داشتند ..
شيوا نگاهي به امير كرد.. او هم مثل شيوا خيره به خنده هاي زيباي مليكا بود.
-امير وقتي مليكا ميخنده همه چيز مي ايسته.. فقط صداي خنده هاشو ميشنوم. انگار ديگه صداي تپش قلب خودمم به گوشم نميرسه.. همه اش ميشه طنين خنده هاي مليكام. همين و بس.
امير لبخندي زد و دست همسرش را گرفت.
-خداروشكر .. ما از ابتدا هم همينو از خدا ميخواستيم كه مليكامون بخنده و شاد زندگي كنه. منم وقتي توي اين حال ميبينمش خيلي خوشحالم . 
آن طرف سالن دختر ها و پسر ها دايره اي گرفته بودند و به شوخي و خنده مشغول بودند. 
هنوز هم كلاه معروف مشكي كه به پولك هاي ريز مزين شده بود روي موهاي مليكا قرار داشت. 
مهيار ليوان را از نوشابه پر كرد و كنار بشقاب مليكا گذاشت. 
-دستت درد نكنه يارغارم..
مونا با خنده گفت :
-منم ليوانم خاليه ولي كي پيدا ميشه برا من نوشابه بريزه؟؟
رامين سريع ليوان مقابل مونا را برداشت و ليوان را لب به لب پر كرد.
-خودم...خودم برات ميريزم عزيزم..
مونا رو برگرداند.
-تا خودم نگم كه هيچكدومتون صداش درنمياد. اون از بازي اسم فاميل كه يه نفر اسم منو نگفت اينم از الان.
همه بلند خنديدند.. 
آنقدر بلند تا صدايشان تا انتهاي آسمان شنيده شود .. 
***
***
تكه كاغذ رنگي جدا كرد و خودكار در دست گرفت. با خط خوش و زيبايي كه داشت خودكار را روي برگه به چرخش درآورد.
" تو شب يلداي مني . يلدا مبارك مادرم"
روي برگه اي به رنگ.سبز روشن يادداشتي كه بي شباهت به متن تقديمي به مادرش نبود براي امير نوشت. 
قلب بزرگي نقاشي كرد و درونش را با متني كوتاه و زيبا پر كرد..
متني كه ميتوانست به خوبي احساسش را نسبت به والدينش نشان دهد.
"تا ابد اينجاييد"
به سرعت از اتاق بيرون رفت و سركي كشيد. صداي شرشر آب از حمام به گوش ميرسيد و خيالش از بابت نبود مادر راحت شد. دوست داشت بتواند باز هم اط همان لبخندهاي زيبا روي لب مادر و پدرش ببيند.
كفشدوزك آهن ربا را از در يخچال جدا كرد و برگ يادداشت مادرش را جايي چسباند كه ميدانست سريعتر به سمتش مي آيد..
برگه ي پدرش را هم روي كشوي لباسهايش چسباند. روي مبل هاي كرم رنگ نشست و منتظر شد تا هم مادر از حمام بيايد د هم پدر از سركار بازگردد. ميتوانست تصور كند كه مادر و پدرش با ديدن اين جملاتي كه از قلبش بر زبانش جاري شده چه لبخندهاي از ته دلي به رويش ميزنند. 
به سقف خيره شد..
او هم در انتظار همان لبخند ها و همان چشم هاي مهربان بود. تا بدانند كه مليكايشان عاشق يلداييست كه باعث ميشود او يك دقيقه بيشتر از هر روزش دركنار امير و شيوا باشد. نگاهش خيره ي عكس قاب شده ي سه نفرشان شد. 
به دستهاي شيوا كه محكم دستانش را گرفته بودند و به دست امير كه به دور شانه هايش بود. به قلبش كه در آن لحظه چه تپشي داشت. 
و به لبخندهايشان كه ميتوانستند اوج خوشبختي را فرياد بزنند. 
با ياداوري مهيار كه در آن لحظه با شوخي هاي فراوان سعي ميكرد لبخند هاي خاله و شوهر خاله و مليكايش را وسعت دهد. 
هنوز نگاه مهيار در مغزش حك شده بود.
-مليكا بگو سيب. 
مليكا مي خنديد. 
-زشته وسط مردم .
-اگه زشته بگو پنييير..
امير آرام ميخنديد و شيوا هم. 
دستي روي پايش زد. 
-خدا از دستت مهيار.

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۷ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۱:۲۳ توسط:سمانه حيدري موضوع:

اوا 10

شونه اي بالا دادم. علاقه اي به دخالت تو حرفا سارا نداشتم.
-سام خوب بشين فكر كن. تو اگه بتوني با يه دختر خوب آشنا بشي اينجور سر خودتم بي كلاه نميمونه. من به فكر توام ديوونه. -ممنون كه به فكرمي عزيزم اما من فعلا قصد آشنائي با دختري رو ندارم..
-ديوونه اي ديگه.  وگرنه به حرف خواهر بزرگت گوش ميدادي. اصلا تابش چيه من كه درباره اون شوخي ميكنم. -الحمد الله...
-اما يه پيشنهاد ديگه دارم برات.. اين ددست من هست؟؟ توي دانشگاه باهم دوست بوديم.. هديه...
چشمامو ريز كردم.. يك درصد هم يادم نميومد چنين شخصي رو..
-خب؟؟
-خب ديگه.. يادته چقدر خوشگل بود؟؟ هم خوشگل هم خوشتيپ هم پولدار.. يه خانواده خيلي خوب داره و خيلي هم با كمالاتن.. ميخواي آمارشو برات دربيارم؟؟ اگه هنوز مجرده يه قرار بذارم ببينيش؟؟ از جا بلند شدم و در يك حركت دستم به سمت گونه اش رفت. لپش رو كشيدم .
-خواهر بزرگه از اين لقمه ها برا من نگير ممنون.
-خيليم دلت بخواد. 
خنديدم .
-ميزو جمع كن. سر و صداهم نكن. من ميرم بخوابم.
-مگه مامان نگفت كارت داره؟؟ ميخواي عصبيش كني؟؟
-بگو تا سرش رسيد به بالشت غش كرد وقتي بهوش اومد مياد خدمتتون..
-رواني..!!!
رفتم سمت اتاقم..دلم ميخواست دوش بگيرم اما خستگي اجازه نميداد..به زور لباسهامو عوض كردم و روي تخت دراز كشيدم.. واقعا هم همونطور شد كه به سارا گفتم..
سرم به بالشت نرسيده بود...غش كردم..
****
 با سر و صداي سارا لاي چشمامو باز كردم.. پتو رو تا نزديك چشمم بالا كشيده بودم تا بتونم تا اخرين حد توانم توي تاريكي بخوابم و نذارم نور خورشيد بيدارم كنه..
-سام بلند شو..
كلافه " نچي " كردم.
-ولم كن بابا..
-پاشو بابا اين بچه بازيا رو ول كن.. از صبح كه اومدي تا الان كپيدي اينجا و خوابي.. مامان يه عالمه غر زده..بلند شو منم گرسنمه بريم نهار بخوريم.
-بخدا اشتها ندارم..
-سام تازه ترانه هم زنگ زد .
-به درك..
سارا زد زير خنده.
-اره به جهنم اما ميخواست ازت تشكر كنه بابت ديشب.. گفتم خوابي گفت بيدار شد بگو زنگ بزنه. -بش ميگفتي سام حالش از صدات بهم ميخوره .
-ديگه نگفتم.
پتو رو كنار زدم و بلند شدم.
با يادآوري حرف تابش به سارا نگاه كردم.
-ظهر ميخوام برم آموزشگاه فرهنگ اينا. -چه خبره؟ باز بايد بري تمرين؟
-نه. تابش گفت بيا ميرم يكم كنارشون باشم حال و هوام عوض شه.
-ساعت چند ميري؟
-چه ميدونم دوش بگيرم . بوي بيمارستان مزخرف رو ميدم..نهار بخورم . -خودتم خيلي دلت ميخواد مدام تابشو ببيني ها.
كنارش زدم و بلند شدم..
-آره دلم ميخواد تازه ميرم دنبالش باهم بريم فقط تو دست از سر من بردار هي سه پيچم نشو.



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۷ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۱:۲۱ توسط:سمانه حيدري موضوع:

آوااااا9

آروم خنديدم.

-مامان همه چيزو زيادي جدي گرفتيد.

سارا اينبار پريد بين حرفم.

-ساكت شو بابا. از ما دو تا كه نميتوني چيزي رو مخفي كني. از همون روزي كه رفتي توي اون آموزشگاه جديد كار كني ديگه اون سامه قبل نيستي. هر وقت بهت زنگ ميزنم يا پيش اون دختره هستي. يا داري ميري پيشش يا داري ميرسونيش خونه . آخه به تو چه ؟ مگه تو راننده تاكسي هستي ؟

-بده نميذارم تنها بره خونه ؟

-بقيه دختراي آموزشگاه چي ؟ اونا رو هم همينجور ميرسوني ؟ نگران همه اشون هستي يا فقط همون يك نفر ؟

كلافه شدم.

-شر و ور نباف به هم.. اعصاب هم ندارم. خسته هم هستم.

-الهي بميرم برات.

به مامان نگاه كردم تا بلكه خودش دهن خواهر بزرگترم رو ببنده .

-سام صبحانه خوردي مياي پيش من كارت دارم.

-مامان بخدا خبري نيست . من همينجوري اونو ميرسونم خونشون. بالاخره همكارمه اگه دوباره كاري بهم پيشنهاد بشه از طرف آقاي فرهنگ فردا پس فردا چشممون تو چشم همه. اگه بهش بي اعتنا بودم ، بعد با خودش نميگه تف تو صورتش كه يه ذره مرام تو ذاتش نبود اول صبح منو ديد تك و تنها جلوي بيمارستان و ول كرد رفت ؟

مامان از جا بلند شد.

-باشه عزيزم حق با توئه.. ولي صبحانتو بخور بيا تو اتاق.

بعد از رفتن مامان به سارا خيره شدم.

-چرا دهنتو همينجوري باز ميكني ؟؟ بدون اينكه بفهمي بعد از اون حرفت ممكنه كه چه بلبلشويي به پا كني ؟

-من حرف بدي زدم ؟

ليوان چايش رو برداشت و آروم فوت كرد.

-اينم اينقدر داغه كه نميشه ازش خورد.

-سارا الكي پاي تابشو وسط نكش . بين من و اون نه چيزي هست و نه قرار هست باشه . من همين الان تا زانوهام تو باتلاق بدبختي هام با ترانه گير كردم دارم تو روغن خودم سرخ ميشم حالا بيام اونم قاطي دردسرام كنم ؟

سارا نگاهي به پشت سرم كرد . ظاهرا ميخواست مطمئن شه كه مامان رفته و ميتونه راحت حرفشو بزنه .

-ببين منطقي فكر كن. دير يا زود همه چيز به سلامتي و ميمنت بين تو و ترانه تموم ميشه و هركي ميره سي خودش. اونوقت ترانه خانم چكار ميكنه ؟

منتظر نگاهش كردم . اون هم منتظر بود تا من حرفشو ادامه بدم. در نهايت خودش به حرف اومد.

-ترانه خانم با خيال راحت  ميره دنبال عشق خودش و زندگيشو ميكنه خانواده اشم همراهش هستن و با هركي كه دلش بخواد ازدواج ميكنه. اما تو چي ؟

خنده اي كردم.

-موي بلند ، روي سياه ، ناخون دراز ، واه واه واه.

با حرص نگاهم كرد.

-زهرمار. همه چيزو به مسخره ميگيري



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۷ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۱:۲۰ توسط:سمانه حيدري موضوع:

آوااااا9

آروم خنديدم.

-مامان همه چيزو زيادي جدي گرفتيد.

سارا اينبار پريد بين حرفم.

-ساكت شو بابا. از ما دو تا كه نميتوني چيزي رو مخفي كني. از همون روزي كه رفتي توي اون آموزشگاه جديد كار كني ديگه اون سامه قبل نيستي. هر وقت بهت زنگ ميزنم يا پيش اون دختره هستي. يا داري ميري پيشش يا داري ميرسونيش خونه . آخه به تو چه ؟ مگه تو راننده تاكسي هستي ؟

-بده نميذارم تنها بره خونه ؟

-بقيه دختراي آموزشگاه چي ؟ اونا رو هم همينجور ميرسوني ؟ نگران همه اشون هستي يا فقط همون يك نفر ؟

كلافه شدم.

-شر و ور نباف به هم.. اعصاب هم ندارم. خسته هم هستم.

-الهي بميرم برات.

به مامان نگاه كردم تا بلكه خودش دهن خواهر بزرگترم رو ببنده .

-سام صبحانه خوردي مياي پيش من كارت دارم.

-مامان بخدا خبري نيست . من همينجوري اونو ميرسونم خونشون. بالاخره همكارمه اگه دوباره كاري بهم پيشنهاد بشه از طرف آقاي فرهنگ فردا پس فردا چشممون تو چشم همه. اگه بهش بي اعتنا بودم ، بعد با خودش نميگه تف تو صورتش كه يه ذره مرام تو ذاتش نبود اول صبح منو ديد تك و تنها جلوي بيمارستان و ول كرد رفت ؟

مامان از جا بلند شد.

-باشه عزيزم حق با توئه.. ولي صبحانتو بخور بيا تو اتاق.

بعد از رفتن مامان به سارا خيره شدم.

-چرا دهنتو همينجوري باز ميكني ؟؟ بدون اينكه بفهمي بعد از اون حرفت ممكنه كه چه بلبلشويي به پا كني ؟

-من حرف بدي زدم ؟

ليوان چايش رو برداشت و آروم فوت كرد.

-اينم اينقدر داغه كه نميشه ازش خورد.

-سارا الكي پاي تابشو وسط نكش . بين من و اون نه چيزي هست و نه قرار هست باشه . من همين الان تا زانوهام تو باتلاق بدبختي هام با ترانه گير كردم دارم تو روغن خودم سرخ ميشم حالا بيام اونم قاطي دردسرام كنم ؟

سارا نگاهي به پشت سرم كرد . ظاهرا ميخواست مطمئن شه كه مامان رفته و ميتونه راحت حرفشو بزنه .

-ببين منطقي فكر كن. دير يا زود همه چيز به سلامتي و ميمنت بين تو و ترانه تموم ميشه و هركي ميره سي خودش. اونوقت ترانه خانم چكار ميكنه ؟

منتظر نگاهش كردم . اون هم منتظر بود تا من حرفشو ادامه بدم. در نهايت خودش به حرف اومد.

-ترانه خانم با خيال راحت  ميره دنبال عشق خودش و زندگيشو ميكنه خانواده اشم همراهش هستن و با هركي كه دلش بخواد ازدواج ميكنه. اما تو چي ؟

خنده اي كردم.

-موي بلند ، روي سياه ، ناخون دراز ، واه واه واه.

با حرص نگاهم كرد.

-زهرمار. همه چيزو به مسخره ميگيري



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۷ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۱:۱۹ توسط:سمانه حيدري موضوع:

اوا 9

( سام )

روي صندلي كنار تخت پدر ترانه نشسته بودم و منتظر بودم عموي ترانه برسه تا منم زودتر بتونم از اين خراب شده بزنم بيرون. كمرم به خاطر خوابيدن روي اون صندلي تخت خواب شو خشك شده بود و گردن درد اذيتم ميكرد. 
كلافه به ساعت مچي روي دستم نگاه كردم. خواب رفته بود و سه چهار ساعت قبل رو نشونم ميداد. -سام؟
با شنيدن صداي ترانه از جا بلند شدم و ميله ي محافظ كنار تختش رو بين دستام گرفتم.. -جانم؟؟ چيزي ميخوايد؟
-كي قراره بياد؟
حدس ميزدم كه پدر ترانه هم مثل هردوي اونها علاقه ي شديدي به گوش كردن مكالماتم داشته باشه و الان به يقين تبديل شده بود...
-توران خانم بودن پدر جان. مثل اينكه برادرتون دارن ميان اينجا كه امروز رو ايشون كنارتون باشن..
سري تكون داد. -خوبه. توام برو خونه چشمات سرخ شدن. مگه ديشب نخوابيدي؟
به اون چند ساعتي كه مثلا خواب بودم فكر كردم.. به اون همه دردي كه كشيدم و سر و صداهاي بيرون و اون بلندگويي كه به محض عميق شدن خواب من يهو يك نفرو صدا ميكرد. -خوب خوابيدم!!
-برو استراحت كن..فردا شب تو جاي داداشم بيا..
يه لحظه خواب از سرم پريد و برق از كله ام رد شد. 
بخوام فردا شب هم بمونم؟؟
سريع گفتم :
-انشالله كه كار به فردا شب نميرسه و شما مرخص ميشيد..
همون لحظه عموي ترانه با كيفي توي دستش وارد اتاق شد.. خم شد و برادرش رو بوسيد و دست دراز شده ي من رو در دست گرفت.. بعد از جاگير شدن برادرش بالاخره حكم آزادي ام رو صادر كردن.. كتم رو از روي صندلي برداشتم و خداحافظي كردم و با بالاترين سرعت از بيمارستان خارج شدم.. نفس عميق ميكشيدم . حس ميكردم بينيم پرشده از بوي الكل ، بتادين و آمپول هاي مختلف...
ماشين رو كمي دور از بيمارستان پارك كرده بودم.. سريع پريدم بالا و سرم رو به پشتي صندلي تكيه دادم.. چند لحظه بستن چشمام كمكم كرد كه حالم بهتر شه و حداقل بتونم خودمو تا خونه برسونم.. استارت زدم كه يهو چشمم به تابش خورد.. كمي چشمهامو ريز كردم..
نه..
واقعا خودش بود..
سريع آينه ي ماشينو به سمت خودم چرخوندم .. دستي به موهام كشيدم و يقه ي تاب خورده ي لباسم رو مرتب كردم.

سركي توي داشبور كشيدم بلكه بتونم عطري ، اسپري اي چيزي پيدا كنم و بزنم. اما چيزي نصيبم نشد. حركت كردم و دقيقا جلوي پاش ايستادم.. دو سه قدم عقب تر رفت و بدون اينكه حتي نگاهي به ماشينم بندازه ..
شيشه رو پايين دادم و يكي دو تا بوق زدم وقتي ديدم باز هم توجه نكرد صداش زدم.
-خانم تابش..
با شنيدن صدام يهو نگاهم كرد.
-عه.. شماييد آقاي فرهمند؟
سري تكون دادم.
-منزل تشريف ميبريد؟
-بله..
-بفرماييد بالا ميرسونمتون..
-نه..مزاحمتون نميشم تاكسي ميگيرم.. راهتون دور ميشه..
راست ميگفت..
اگر ميخواستم برسونمش راهم دور ميشد اما اون لحظه عجيب حس سوپر من گرفته بودم و ميخواستم برسونمش و نذارم اين وقت صبح تنها با تاكسي هاي خطي و شخصي بره.. -تعارف نكنيد..بفرماييد. 
خودم رو جلو كشيدم و دستگيره رو كشيدم.. مكثي كرد انگار هنوزم مردد بود. -سوار شيد ديگه خانم تابش اين وقت صبح صحيح نيست تنها با آژانس بريد خونه.. بالاخره قدمي جلو گذاشت و سوار شد .. حس مي كردم الان يه حلقه نوراني بالاي سرمه و فرشته ها همينجور دارن برام كف و سوت ميزنن و آفرين و مرحبا ميگن.
اشاره اي به ضبط كردم.
-روشنش كنم؟
نگاهي كرد و گفت :
-ميل خودتونه.
-پرسيدم كه اذيت نشيد.
-راحت باشيد ماشينِ خودتونه.

با شنيدن رضايتش ضبط رو روشن كردم تا موسيقي خواب رو از سرم بپرونه. اين دختر هم كه سكوت كرده بود و يه كلام حرف نميزد. اگر موزيك هم نبود ممكن بود پشت فرمون سنگيني پلكهام زياد تر شه و يه كاري دست خودمون بدم..
بي اختيار خميازه اي طولاني كشيدم.. دستمو جلوي دهنم گرفتم اما صداي غير طبيعيش منو جلوي تابش سكه يه پول كرده بود. همينم مونده بود بره تو آموزشگاه پشتم صفحه بذاره و بگه آقاي كوپلند تو ماشين بيخ گوش من با سر و صداهاي نامعقول خميازه ميكشيد..واقعا فقط همينم مونده بود..
-شرمنده مزاحمتون شدم آقاي فرهمند. 
صداي موزيكو كم كردم.
-نه اين چه حرفيه..؟
-خيلي خسته ايد.. نميخواستم راهتون دورتر شه. -اصلا دوست ندارم اين حرفا رو بزنيد مگه چيكار كردم اخه؟ خميازه هم غير اراديه. -به هر حال ازتون ممنونم.
هرجور سعي ميكردم باهاش سر صحبتو باز كنم تا سرم گرم شه و پشت فرمون خوابم نبره ، نميشد. شايد اونم خستگي اين اجازه رو بهش نميداد كه بخواد مثل بلبل برام حرف بزنه..
-شما انگار ميخوايد چيزي بگيد؟
نگاهش كردم.
-چطور؟
-نميدونم از ظاهرتون پيداست كه ميخوايد چيزي بگيد. 
خنديدم. 
با انگشت گوشه ي سرمو خاروندم و گفتم :
-آره خب.. ولي حرف مهمي نيست. فقط چون خيلي خسته ام ميخوام يكم حرف بزنيم كه بتونم چشمامو باز نگه دارم..
-شرمنده اگه مزاحمتون شدم.. خسته هم هستيد. 
ابروهام بالا پريد.
-اي بابا.. شماچقدر عذرخواهي ميكنين. انگار شما يه نفري.. تابشه هفته‌ قبل يه نفر ديگه..
بالاخره خنديد..
-اون تابش غد و لجباز بود و اين تابش ..؟؟ 
نگاهش كردم.. قرمزي چشماش نشون ميداد كه اونم درست مثل منه.. خسته و بي انرژي..
-اون تابش خيلي انرژي داشت..
-اون موقع حالم خوب بود.. اما الان حالم بده.  جاويد و اين اتفاقي كه براش افتاد همه ي ما رو شوكه كرد. اونقدر كه هنوزم باورم نميشه جاويد با اون حال و روز افتاده رو تخت بيمارستان. عمه ام از ديشب تا الان صد سال پير شد. خواهرم جلوي چشمام ذره ذره آب شد. بابام مدام بيخ گوشم آه ميكشه و مامان هم گير كرده بين هممون و نميدونه چكار كنه.. با شنيدن اسم مامان يهو ابروم بالا پريد. فقط يه خانم سن بالا اونجا بود كه از ظاهر هم مشخص بود سنش از پدر تابش بيشتره.
-اون خانم كه روي صندلي نشسته بودن مادرتون بودن؟؟
سري تكون داد. صدايش يك باره رنگ بغض گرفت..
-نه اون عمه ام بود. 
با يادآوري خانم جووني كه كنارشون بود فهميدم كه اشتباه ميكردم..
-بله الان يادم اومد اون خانوم رو. ماشالله چقدرم جوون هستن. 
نگاهم كرد. 
يه لحظه پست فرمون قالب تهي كردم.. به زور نگاهمو از اشك هاي جمع شده توي چشمهاش گرفتم.. جاش بود ميزدم تو سرم كه اشك دختره رو درآوردم..
-نميخواستم ناراحتتون كنم.. شرمنده ام..
-من مادرم رو از دست دادم..اون خانم زن بابام هستن.. اما طبق عادت و تلاشمون سعي داريم مامان صداش كنيم. گاهي موفقيم و گاهي نا موفق.. هرچقدر هم من و خواهرم تلاش كنيم و هرچقدر اون مهربوني كنه باز هم نميتونه جاي مادرمون رو بگيره.. گاهي وقتي يهو مامان به زبونم مياد همينجور بغض تو گلوم جمع ميشه و ياد آخرين باري كه صداش كردم ميوفتم..
-متاسفم .. روحشون شاد. 
سري تكون داد..
-ممنونم..

خودش دست دراز كرد و دستمالي از توي جعبه بيرون كشيد.. توي دست فشرد و بي حرف به جلو خيره شده بود.. خداروشكر حافظه ي خوبي داشتم و از دفعه قبل كه رسونده بودمش آدرس رو فراموش نكرده بودم.. دوست نداشتم اينبار خودم به حرف بگيرمش. 
چند دقيقه گذشته بود كه يهو خودش گفت :
-فاميلتون بهتر شدن؟
با يادآوري ترانه و پدرش غم عالم رو سرم آوار شد.
-بهترن..
-اميدوارم زودتر مرخص بشن.
براي حفظ ظاهر لبخندي زدم.
-ممنون.
-نسبتشون باهاتون نزديكه؟
بهش نگاه كردم.
-آشنامون هستن. براي اينكه خانومش بره خونه استراحت كنه من يه شب پيششون موندم..
ابرويي بالا داد. -آها..
تلفن همراهم توي جيبم زنگ خورد..سريع از جيبم درش اوردم.. با ديدن اسم مامان يهو به تابش نگاه كردم. دوست نداشتم ناراحتش كنم.. جواب دادم و آروم گفتم :
-سلام..
-سلام پسرم.. كجايي داري مياي خونه ؟
-بله.. تو راهم.. همكارم همراهمه ايشونو برسونم ميام.
-بدو پس من بي تو صبحانه نميخورم منتظرت ميمونيم.
-فدات شم ممنونم مامان ميام زود. خداحافظ..
سريع تلفنو قطع كردم.. تابش روش رو به سمت پنجره گرفته بود و حرف نميزد..
نميخواستم درك كنم كه چقدر براش سخته.. فكر يه لحظه نبودن مادرم روانيم ميكرد.

تا رسيدن به خونشون ديگه حرفي نزدم.. تا همين الان هم به حد كافي گند زده بودم به حال و روزش..مشكلم اين بود كه هنوز نميدونستم كدوم حرف رو كجا بايد بزنم.. مقابل خونشون ايستادم. قبل از اينكه درو باز كنه و بيرون بره نگاهم كرد و آروم گفت :
-ممنونم. -خواهش ميكنم كاري نكردم.
-دوباره بيمارستان ميايد؟؟
رومو برگردوندم تا پوزخندي بزنم و اون متوجه نشه.. بيمارستان برم تا دوباره پرستار پدر ترانه شم؟؟
-فكر نكنم ديگه بتونم بيام بيمارستان. دعا ميكنم مرخص شه كه لازم نباشه من برم بيمارستان . -باشه فعلا..
در رو باز كرد. -خانم تابش؟؟
برگشت و لحظه اي كوتاه نگاهم كرد..سريع گفت :
-بله؟؟
-براي پسرعمتون هم دعا ميكنم..
يه لحظه ابروهاش بالا پريد و من دوست داشتم دو دستي بكوبم تو سر خودم با اين حرف زدنم.. انگار اگر حرف نميزدم بهم ميگفتن " لال "
-ممنونم..
اينبار از ماشين پياده شد و درو بست.. خم شد و گفت :
-راستي.. امروز دارم ميرم آموزشگاه اگه بخواي ميتوني بياي پيشه بچه ها باشي قطعا حالت بهتر ميشه.
سري تكون دادم.
-برنامه هامو چك ميكنم اگه بيكار بودم ميام حتما دو سه روزي هست از آموزشگاه خودمونم عقب افتادم.
لبخندي خسته زد.
-باشه.. پس فعلا..
-فعلا.
سريع وارد خونه شد و من هم به سمت خونه خودمون رفتم.. اينبار با سرعت بيشتر تا بتونم زودتر برسم و بيوفتم سر تخت و يه خواب اساسي برم..
ماشين رو پارك كردم و به سمت آسانسور رفتم..توي آينه نگاهي به خودم كردم.. بيش از اندازه داغون و ژوليده بودم.
درو با كليدم باز كردم و رفتم تو.. صداي مامان و سارا به خوبي به گوش ميرسيد.
به سمت اپن رفتم و سلام كردم.. نگاه هر دو به سمتم چرخيد.. سارا با ديدنم خنديد و گفت :
-رنگ و روت عوض شده همين يه شب ديدي برات خوب بود؟
با خستگي نگاهش كردم.
-اعصاب ندارم رو مخم راه نرو. 
مامان با دست صندلي رو به عقب هل داد. -بيا مامان..بيا بشين يه چيزي بخور..
-خسته ام ميل ندارم . الان دلم ميخواد فقط بخوابم.
مامان اخمي كرد.. از همون اخماي معروفي كه تو بچگي ها بهمون ميكرد و ما در ميافتيم كه نميتونيم روي اون حرف نه بياريم.
-گفتم بيا صبحانه بخور از ديشب تا الان نشستي تو اون بيمارستان چيزي نخوردي. 
وارد آشپزخونه شدم و نشستم..مشغول خوردن لقمه هاي نون و پنيري شدم كه مامان برام ميگرفت.. سارا سرشو كمي خم كرد به طرفم..
-دوباره اون دختره رو رسوندي خونه؟؟
نگاهش كردم.. لقمه يه لحظه تو دهنم موند .. با چايي قورتش دادم..
-كدوم دختره؟؟
-هموني كه تا ميبينيش حس رابين هوديت ميزنه بيرون. 
با فهميدن منظورش كه درباره تابش بود خودمو جمع و جور كردم.
-چي ميگي تو؟؟
مامان نگاهم كرد. -تو خجالت نميكشي؟؟
-مامان سارا داره مزخرف ميگه اهميت نده. 
سارا تكيه داد و دست ب سينه زد.
-باشه من همه اش مزخرف ميگم. توهم يه روزي دستت رو ميشه. 
مامان اخم غليظ تري كرد.
-سام تو وقتي هنوز تكليفت با ترانه مشخص نيست چرا پاي يه دختر ديگه رو به زندگيت باز ميكني؟؟؟ آدم نيستي ؟؟ فهم نداري ؟ ميخواي يه دختر ديگه رو هم بدبخت كني؟؟



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۷ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۱:۱۸ توسط:سمانه حيدري موضوع:

آوااا 8

"آوا"
ساعت از نيمه شب هم گذشته بود. ندا هنوز هم چشم به در اتاق عمل دوخته بود. عمه خسته و خواب‌آلود سرش رو به ديوار پشت سرش تكيه داده بود و جواد هم روي يه رديف از صندلي ها دراز كشيده بود و چشم هاش رو بسته بود. شقايق و بابا هم آروم و بي سر و صدا گوشه‌اي نشسته بودن و سكوت گرده بودن و ديگه صداي گريه‌اي هم به گوش نمي‌رسيد. با ترس و اضطراب پام رو له كف زمين ميكوبيدم. از صداي تق‌تق ضربات كفشم روي سراميك هاي سفيد بيمارستان چشم‌هاي عمه باز شد و نگاهم كرد. انگار چند لحظه خواب عميقش همه چيز رو از سرش انداخته بود. يهو نگاه به در اتاق عمل انداخت و با حالت زاري و گريه مانند گفت:
_جاويد چي‌شد؟چرا خبري ازش نمي‌شه؟
بابا بلند شد و به طرف ما اومد. كنار عمه نشست و گفت:من در زدم يه پرستار اومد بيرون و گفت عمل زمان بره. بايد صبر كنيم تا خبر كنن. هيچ كاري از دست ما بر نمياد.
ندا اشكش درومد و گفت:من نذر كردم. براش نذر كردم.
عمه و بابا هر دو نگاه متعجبشون رو به ما دوختن. متوجه شده بودن كه ندا قطعاً جاويد رو خيلي زياد دوست داره كه اينجور داره براش به آب و آتيش ميزنه ت آروم و قرار نداره. بي‌شك رفنار هاش رو داشتن با من مقايسه ميكردن. من براي پسرعمم چند قطره اشك ريختم. دل‌سوزي كردم، ولي ندا چند ساعت مداوم گريه كرد و حالا با زبون خودش ميگفت كه براي سلامتي جاويد هم نذر و نياز كرده. عمه سكوت كرد و هيچي نگفت. از ته دلم براي سلامتي جاويد دعا كردم‌. خدا هم به جواني جاويد رحم كن هم به عاشق ندا. نزار خواهرم ضربه بخوره و هيچي نشده توي آتيش از دست دادن تنها و اولين عشق زندگيش بسوزه.

علاوه بر نذر و نياز هاي ندا من هم براي خوب شدن اون صلوات نذر كردم و همونجا از بند بند انگشت هام شمردن رو شروع كردم‌‌. داشتم به صدمين صلوات نزديك ميشدم كه در اتاق عمل باز شد. همگي با نهايت سرعت از جا بلند شديم و به طرفش دوييديم. عمه دوباره اشكش سرازير شده بود. بابا با غم فراوان به دكتر نگاه ميكرد و جواد اين بين بالاخره به حرف اومد و گفت:آقاي دكتر؟آقاي دكتر برادرم، برادرم حالش چطوره؟
عمه همونجور كه بلند بلند گريه ميكرد گفت:
_دكتر. دكتر دستم به دامنت دكتر جاويدم رو نجات دادي؟دكتر پسرم حالش خوب ميشه؟
شقايق دست دور شونه‌هاي عمه انداخته بود و سعي داشت آرومش كنه. ندا چشم هاش از شدت گريه سرخ بود. جواد دوباره گفت:
_دكتر داداشم زنده‌اس؟
اين‌جمله رو با نهايت ترسو لرز بيان كرد انگار نميخواست يه درصد به اين فكر‌كنه كه جواب دكتر "نه" باشه. دكتر سري تكون داد و رو به بابا گفت:
_شما پدرش هستيد؟
بابا سريع گفت:نه داييش هستم پدرش سال‌هاست كه فوت كرده.
دكتر جلوتر راه رفت و گفت:الان تو چنين شرايطي يه طور قطع نميشه درباره مساعد بودن يا نامساعد بودن حال بيمار نظر داد. بيمار در حين پرت شدن از شيشه عقب، ماشينِ پشت سرش تقريباً با ضربه‌ي محكمي به آسفالت بخورد ميكنه و جمجمه كمي تكان ميخوره. خون توي بخشي از مغز جمع شده بود كه براي جلوگيري از عفونت لخته خون رو خارج كرديم. اما در حال حاظر بيمار  وارد كما شده در چنين شرايطي بايد منتظر بمونيم تا بيمار از كجا خارج بشه  و سطح هوشياري پايين نياد. فعلاً به آي‌سي‌يو منتقل ميشه تا حداكثر ۴۸ساعت آينده ببينيم چي پيش مياد.

جواد با دهن باز به دكتر كه ازمون دور ميشد نگاه كرد و بعد از چند دقيقه به اومد و به دنبال دكتر رفت. عمه با شنيدن اين خبر از خود بيخود شده بود و گريه هاش شدت گرفته بود. به همراه جواد به سمت دكتر رفتم و گفتم:
_آقاي دكتر.. يه لحظه صبر كنيد تو رو خدا.
دكتر ايستاد نگاهم كرد‌. با ترس گفتم:اميدي هست كه از كما خارج بشه؟
دكتر سري تكون داد و گفت:ميشه اميدوار بود‌. معمولاً در اين وضعيت بيمار به مرور از كما خارج ميشه‌. اما بايد تمام موارد رو در نظر گرفت.. فعلا از دست كسي كاري برنمياد فقط بايد دعا كرد كه هرچه زودتر به هوش بياد. 
دكتر با قدمهايي پر سرعت ازمون دور شد. ما مونديم و دنيايي از غم.
خودمو به ندا رسوندم و از روي صندلي بلندش كردم.. هنوز چند قدم بيشتر راه نرفته بوديم كه يكباره فشارش افتاد و پخش زمين شد. ناخوآگاه جيغي زدم و شقايق رو صدا كردم..
پرستاري به دادمون رسيد و با كمك هم اونو روي تختي دراز كرديم.. تا رسيدن پزشك كشيك بخش منتظر بوديم .. بعد از معاينه به دليل افت فشار و فشار عصبي براش سرمي زدن. كنارش نشسته بودم و دستش رو توي دستم گرفته بودم. الهي ميمردم و ندا رو اينجور نميديدم.
سرم به نصف رسيده بود كه بالاخره ندا چشمهاشو آروم باز كرد . 
لبخندي بزرگ زدم .
-ندا جونم. بهتري؟؟ سري تكون داد و به سختي گفت :
-خو..خوبم.
-نگاه كن اينقدر خودتو اذيت كردي به چه روزي افتادي؟؟ اگه بلايي سرت بياد نميگي آوا ميميره؟

نگاهش كردم. انگار ديگه اون ندا سابق نبود. همين چند ساعت كاملاً اون رو تغيير داده بود. نگاهش اون رنگ سابق رو نداشت ن لباس اون لبخنداي سابق...
_ندا بهتره با اين حالت از تخت پايين نري بعد هم جاويد به زودي از كما بيرون مياد.
سري تكون داد.
_من بايد همين الان جاويد رو ببينم.
براي آروم كردنش بايد به ريسماني چنگ ميزدم. اشاره اي به سرم كردم
_نگاه كن. هنوز مونده تا سرمت تموم شه‌. بعدم تو الان به خاطر افت فشارت به استراحت نياز داري. نبايد از جا بلند شي حالت حالت خوب نيست نميبيني به چه اوضاعي افتادي؟بعدم جاويد كه نميتونه جوابت رو بده الانم اصلاً اجازه ملاقات نميدن.
ندا رو ازم گرفت. متوجه بودم داره گريه ميكنه. حال خودم از همه بدتر بود و بايد همه‌رو هم آروم ميكردم. سخت ترين همشون هم ندا بود. دستم رو روي دستش گذاشتم و آروم گفتم:ندا فدات شد آوا. ميدونم. ميدونم چه حس و حالي داري اما اين لحظه از دست هيچ كدوم ما كاري بر نمياد.
فدات شم ندا تو رو خدا گريه نكن. من هميشه تو رو قوي و محكم ديدم الان ديدنت با اين حال و هوا شديداً من رو آزار ميده. اشك نريز من رو خيلي اذيت ميكنه. 
دست دراز كردم و صورت زيبا و خيس از اشكش رو به سمت خودم چرخوندم. اشك هاش رو پاك كردم.
_باشه اصلاً الان ميرم با بابا حرف ميزنم  ببينم ميتونه راضيشون كنه كه تو چند دقيقه بري پيش جاويد يا نه.
با التماش نگاهم كرد و گفت:آوا تلاشتو كن راضي بشن

از جا بلند شدم.. ندا نگران نگاهم ميكرد و دستمو رها نميكرد.. نگاهي به مچ دستم كه بين دستش بود كردم.. اخه اگر ميخواست من برم و با بقيه صحبت كنم حداقل بايد مچ دستمو رها ميكرد..
كمي به سمتش خم شدم.
-دستمو ول كن ندا. 
-م..ميخواي بري با اونا حرف بزني آره ؟
سري تكون دادم.. توان حرف زدن نداشتم. ممكن بود هر لحظه بغضم بشكنه و نتونم خودمو جلوي ندا كنترل كنم و هاي هاي گريه كنم. 
بغض م رو به اجبار قورت دادم. دهنم خشكِ خشك شده بود. حتي نميتونستم از آب دهنم براي كمك به فرو فرستادن بغضم استفاده كنم . نميدونستم و نميفهميدم كه چرا...؟ چرا ما بايد اين بلا به سرمون ميومد؟ تا همه به بدترين حال و روز بيوفتن. جواد يك شبه از اون آدم شوخ و خنده رو تبديل به ساكت ترين فرد خانواده كرد . ندا رو ار اون نداي حاميم به فردي تنها و دل گير و نا آروم.. و من رو... 
آدمي كه بين كلي آدم و اتفاق و حرفهاي گوناگون قرار گرفته و تمام نشونه ها به سمتش گرفته شده. 
ندا آروم آروم مچ دستم رو رها كرد و اجازه داد چند قدمي ازش دور شم كه به سرعت از حالت دراز كشيده خارج شد. 
دستمو به نشونه ي ايست جلوش گرفتم.. تا صبر كنه و يه وقت به سرش نزنه با اون سرم متصل شده به دستش از تخت پايين بپره.
-بشين سرجات ندا..
نگاهم كرد.
-درستش ميكني ديگه؟
به زور گفتم :
-تلاشمو ميكنم.
كم نياورد. ميميك صورتش تغيير كرد و دوباره اشك گونه هاشو خيس كرد. با اعصاب خوردي گفتم:
-ندا توروخدا بسه تو كه بچه نيستي. من ميرم باهاشون حرف بزنم. اما ميبيني كه آي سي يو هم بخشي نيست كه به راحتي اجازه بدن من يا تو و جواد بريم تو. من تلاش ميكنم اما اين كه اجازشو بدن يا نه بخدا دست من نيست. من فقط ازت ميخوام آروم روي اين تخت دراز بكشي بذاري سرمت تموم شه . اصلا براي اينكه تنها نباشي ميگم شقايق بياد كنارت. 
آروم كمكش كردم تا دوباره روي تخت دراز بكشه.. 
-شقايق رو ول كن. اون خودش درگيره نميتونه بياد مراقب من باشه بعدم من كه چيزيم نيست. سرم تموم شه بلند ميشم سرپا. 
-من اينا برام مهم نيست. ميگم شقايق بياد پيشت.

سريع از اتاق بيرون رفتم.. ندا يك بار صدام كرد و من ميدونستم كه اصرار داره شقايق توي اين حال كنارش نباشه. اما چاره اي نداشتم و به هيچ وجه نميتونستم تنهاش بذارم.
به سمت بخشي كه جاويد بستري بود رفتم. توي راهرو متوجه ي بابا و شقايق شدم.. با در حدلت نشسته سرش رو به ديوار پشت سرش تكيه داده بود و چشمهاش بسته بود و شقايق هم سرش توي گوشي بود و تند تند تايپ ميكرد..
جلوش ايستادم. سر بلند كرد و نگاهم كرد. چشمهاش سرخ سرخ بودن. يا از شدت خستگي بود و يا گريه ي زياد گه مورد اول امكانش بيشتر بود. 
-ندا چطوره؟؟ چرا تنهاش گذاشتي؟ ميبيني كه حالش خوب نيست. 
-بابا خوابه؟؟
نگاهي به بابا كرد و گفت :
-آره ديگه. فكر كنم خواب باشه. خودشو كه به خواب نميزنه.
دستشو گرفتم و دنبال خودم كشيدم..حرف شقايق ترسونده بودم كه بابا خودشو به خواب زده باشه و من جلوش درباره ندا حرف بزنم.
-بيا كارت دارم. بيا اينجا. 
كمي دور از بابا ايستاديم. شقايق با چشمهاي ريز شده نگاهم كرد.
-چي شده؟ ندا حالش بده؟؟
سري تكون دادم.
-در حال حاضر خودمم نميدونم خوبه يا بد. حتي خودشم نميدونه حالش خوبه يا بد.
-چي ميگي اصلا؟
-حال ندا رو ميگم.. نميدونم چشه. 
پوفي كردم. نميدونستم كارم درسته يا غلط.. نميدونستم ندا از ته دل گفته بود بابا و شقايق بفهمن براش مهم نيست يا ممكنه بعدا منو بابتش سرزنش كنه. اما در حال حاضر چاره اي نداشتم. نميتونستم بدون كمك بابا و شقايق دكتر رو راضي كنم بذاره ندا ، جاويد رو ببينه. تنهايي هيچ كاري از دستم برنميومد و تلاشم به جايي قد نميداد..
واقعيت ماجرا هم همين بود اما جرئت نداشتم جلوي ندا ناتوانيم رو به زبون بيارم و بيشتر از اين حالشو بد كنم و دلشو بشكنم.
-درست حرف بزن آوا من كه هيچي نميفهمم.
چند قدمي از بابا دورتر ايستاديم.. ميترسيدم و نميتونستم به بابا بگم اما با شقايق كمي راحت تر بودم.
-شقايق بايد به ندا كمك كنيم. اون ميخواد جاويد رو ببينه.
شقايق بي حرف نگاهم كرد تا من ادامه بدم.
-نميدونم بايد چكار كنم. اون ميخواد جاويدو بيينه منم تنهايي نميتونم كاري كنم بايد كمكم كني. 
شقايق سري تكون داد.
-آره بريم پيش دكتر. اگه بتونيم راضيش كنم خيلي خوب ميشه. به هر حال جاويد ندا رو كنار خودش حس كنه بهتره.. خدا رو چه ديدي ؟يهو ديدي قلب عاشق و معشوق براي هم تپيد و جاويد چشماشو باز كرد همه اينا كه فقط تو فيلما نيست.. بريم يالا..
سريع دستشو گرفتم :
-عاشق و معشوق؟ مگه تو ميدوني؟؟
چشماشو بست و فشار داد و يهو باز كرد و گفت :
-نكنه فكر كردي با بچه طرفي؟

دهنمو بست و جلوتر از خودم راه افتاد. سريع دنبالش دوييدم و گفتم:
-شقايق توروخدا حالا كه خودت همه چيزو فهميدي سعي كن به روش نياري. من مطمئنم كه الان با وجود اين حال و وضعي كه جاويد داره ندا اصلا راضي نيست كه شما و بابا همه چيزو بفهميد شك ندارم كه الانم داغه نميفهمه و اگر من دهن باز ميكردم از من ناراحت ميشد.. نگاهم كرد .
-اون به حد كافي تابلو بازي درآورده آوا نيازي نيست كسي براي افشا كردن رازش دهن باز كنه خودش با دهن بسته همه چيزو لو داده .بهتره تو يكم چشماتو باز كني. -باشه.. حالا تو چيزي به بابا نگو بذار بعدا بفهمه. تا ببينيم شرايط جاويد چي ميشه. 
سري تكون داد.
-به جاي اينكه به چفت و بست دهن من فكر كني برو دعا كن بابات همين الانشم مثل من به همه چيز پي نبرده باشه .
كلافه پوفي كردم. دردسري بزرگ دامن منِ بدبخت رو گرفته بود. تو اين شرايط بايد از همه طرف هم حال ندا رو درك ميكردم هم شرايط جاويد و هم براي حفظ عشقشون تلاش ميكردم و نميذاشتم تو اين بلبشو بابا و عمه خبردار بشن و بخوان در لحظه تصميم بگيرن. دنبال شقايق راه افتادم. به سمت پذيرش رفتيم. خانمي تند تند توي كاغذي كه مقابلش بود چيزي رو يادداشت ميكرد. 
روپوش سفيد تنش بود و مقنعه ي سورمه اي رنگي به سر داشت.
شقايق رو به روش ايستاد و گفت :
-سلام..
دختره همونجور كه سرش پايين بود گفت :
-سلام.
-ببخشيد دكتر قرباني رو كجا ميتونيم پيدا كنيم؟
اشاره اي به راهرو كرد.
-گمون مي كنم تو بخش باشن.
تشكري سرسري كرديم و مسير راهرو رو پيش گرفتيم. -يعني اگر يكي با مسلسل بايسته رو به روش باز هم متوجه نميشه يه لحظه محض رضاي خدا سر بلند نكرد ببينه ما كي هستيم اصلا..
شقايق آرام خنديد.
-سرشون شلوغه خب.. همين كه جوابمونو داد بايد كلاهمونو بندازيم هوا آوا..
وارد بخشي كه اون خانم توي پذيرش بهمون گفته بود شديم.. توي اتاق ها نگاه مينداختيم تا بلكه دكتر جاويد رو پيدا كنيم.. چند تا اتاقو چك كرديم تا يك دفعه شقايق صدام كرد و با صدايي آرام گفت :
-بيا آوا دكتر اينجاست.
سريع به سمتش رفتم..
دكتر مشغول معاينه ي يكي از بيمارها بود. -چكار كنيم؟ بريم تو؟
شقايق اخمي كرد.
-نه.. همين جا صبر ميكنيم الان مياد بيرون. 
همونجا كنار در اتاق منتظر شديم .. چند دقيقه گذشته بود كه دكتر از اتاق خارج شد. دستهاش درون جيبهاش بود و با سرعت راه ميرفت.. دنبالش رفتيم و شقايق صداش كرد.
-ببخشيد آقاي دكتر..
دكتر لحظه اي ايستاد و به سمتمون چرخيد. چهره امون رو به ياد داشت.
-خانم ساعت چهار صبح شما تو بخش مردان چكار ميكنيد؟؟
شقايق قدمي جلوتر رفت.
-مجبور شديم بيايم اينجا آقاي دكتر. 
دكتر نگاهي به اطرافش كرد. -بفرماييد بيرون.. اينجا نمونيد بهتره.
-ولي آقاي دكتر ما بايد حتما باهاتون حرف بزنيم.
-خانم اينجا جاش نيست مريض خوابيده و شما نميتونيد اينجا باشيد از بخش خارج شديم حرفاتونو بزنيد..
هردو پشت سر دكتر از بخش خارج شديم.. حراست بخش كه به تازگي روي صندلي كنار در نشسته بود با ديدن ما از جا بلند شد تا به ما اعتراض بده. دكتر دستي به سمتش گرفت و گفت :
-بشين موردي نداره.
دكتر به سمت اتاقي رفت و دستگيره رو كشيد.. پشت سرش وارد شديم..اتاقي جمع و جور بود با وسايل معاينه و تختي گوشه اتاق. 
به سمت چوب لباسي رفت و روپوشش رو از تن خارج گرد و به چوب لباسي آويزان كرد. 
نگاهي به ما كرد و به صندلي ها اشاره كرد.
-بفرماييد بشينيد.
به شقايق نگاه كردم.سري تكون داد و اروم گفت :
-بشين. 
هردو روي صندلي ها نشستيم و دكتر به طرف روشويي رفت. پوفي كردم و سرمو به گوش شقايق نزديك كردم. -حالا تو اين هاگير واگير بذاريش يه دوشم ميگيره. 
شقايق دست جلوي دهنش گرفت تا خنده اش رو كنترل كنه..
دستهاش رو با دستمالي خشك كرد و روي صندليش نشست. -فكر ميكنم بعد از عمل درباره شرايط بيمارتون حرف زدم.
شقايق سريع گفت :
-به هوش مياد دكتر؟؟
دكتر ابرويي بالا داد. -هيچكس نميتونه صد در صد بگه كه فلان رور فلان ساعت بيمار از كما خارج ميشه. اما طبق آماري كه وجود داره شصت درصد بيماران بالغ در كماي ضربه مغزي در طول يك ماه ميتونن سطح هوشياري خودشون رو به دست بيارن.. اما اينكه در اين يك ماه در هر روزممكنه چه اتفاقاتي بيفته باز هم دست ما نيست.

آوا:
آب دهنم رو به زور قورت دادم. -يعني ممكنه... كه...
شقايق پريد وسط حرفم...
-اصلا حرفشم نزن. دكتر گفتن تا يك ماه سطح هوشياري برميگرده و جاويد از كما بيرون مياد. به جاي نفوس بد زدن براش دعا كن كه بيشتر بهش نياز داره. 
دكتر خودكاري رو مدام توي دستش تاب ميداد. -خب.. عرض ديگه اي داريد؟
شقايق مردد به من نگاه كرد و گفت :
-والا آقاي دكتر... چجوري بگم...
انگار با اين حرف شقايق دكتر كمي كنجكاو شد. خودكار رو روي ميز قرار داد و گفت :
-چي شده؟
-اين... اين بيمار ما يه دختر دايي داره كه بهم علاقه داشتن. الان اون دختر حالش خيلي بده و ميخواد جاويد رو ببينه. گفتيم اگر شما اجازه بدين اين دختر چند دقيقه بره پيش جاويد در حقمون لطف كرديد. تا شما هم اجازه نديد به ندا اجازه ورود به آي سي يو رو نميدن.
دكتر سري تكون داد. -اگر مشكل شما همينه من حلش ميكنم بهشون ميگم اجازه بدن خيلي كوتاه يه ملاقات باهاش داشته باشه.. صرفا به خاطر اون دختر. 
لبخندي زدم و با خوشحالي گفتم :
-دمت گرم دكتر..
شقايق نگاهم كرد و لبش رو گاز گرفت.. -منظورم اينه كه ممنونم دكتر!!
دكتر خنديد و گفت :
-خواهش ميكنم.
هردو از جا بلند شديم و از اتاق خارج شديم.. با خوشحالي بالا پريدم.
-آخ جون.. آخ جوونمي جوون. خداروشكر دكتر راضي شد وگرنه نميتونستم به ندا بگم كه نميشه..
شقايق چپ چپ نگاهم كرد. -تو خجالت نميكشي؟؟ مگه پسرخالته كه بهش ميگي دمت گرم؟؟؟
-فحش كه ندادم بهش..
-زشته بابااا!!!
دستي تو هوا تكون دادم.. از شادي يه جا بند نبودم.. -ول كن شقايق.. الان به اين فكر كن كه وقتي اين خبر خوب رو به ندا ميدم چقدر خوشحال ميشه.. -بزرگ نميشي..!!
-دعاي منم همينه هميشه در عالم كودكي بمونم... من دوييدم پيشه ندا..فعلا.
شقايق خنديد و گفت:
-برو.. منم ميرم بهشون بگم دكتر اجازه داده كه ندا بره تو پيشه جاويد. البته بايد باباتم بپزم.
دوييدم سمت اورژانس و تختي كه ندا روش خوابيده بود.. با ديدنم يهو سرجاش نشست. -چرا اينقدر دير كردي آوا.. قلبم وايساد.. فكر كردم اجازه ندادن ك نتونستي راضيشون كني. 
ابرويي بالا دادم.. با اينكه همه كارا رو شقايق كرده بود اما ترجيح دادم يكم براي خودم مايه بذارم. -مثل اينكه زيادي منو دست كم گرفتيا ندا خانم. 
دستمو به سمتش دراز كردم و كمك كردم از تخت پايين بياد.. پرستار سرم.رو از دستش جدا كرده بود. -آوا اين لطفتو جبران ميكنم هيچوقت يادم نميره. -ايشالا به وقتشِ. بعدم من كه كاري نكردم عزيزم..
به سمت طبقه بالا رفتيم.. بابا با ديدنمون با نگراني به سمت ندا اومد..
-بهتري بابا؟؟
-ممنون بابا.
به طرف در بزرگ ICU رفتيم.. سريع به ماموري كه دم در نشسته بود گفتم:
-دكتر اجازه دادن كه خواهرم بره تو..
سري تكون داد .. در رو با دست باز كرد و گفت :
-بله تماس گرفتن و گفتن خيلي كوتاه اجازه بديم برن تو..
-خدا خيرش بده.. ندا سريع رفت تو تا لباس بپوشه و بره كنار تخت جاويد. 
كنار شقايق نشستم و سرمو روي شونه اش گذاشتم. 
چشمام رو بستم. از شدت خستگي ديگه قدرت باز نگه داشتن پلكهامو نداشتم..
-خسته اي آوا؟؟
" اوهومي " گفتم..
بابا به سمتم اومد و گفت:
-برو خونه يكم بخواب.. عصر مگه نبايد بري آموزشگاه ؟ اينجور ديگه جوني توي تنت نميمونه بابا..
نگاهش كردم.
-ندا چي پس؟؟
-ما پيششيم.. تو برو خونه..
دست توي جيبش كرد و سوييچش رو درآورد و به سمتم گرفت.
-با ماشين برو.
از جا بلند شدم. -با تاكسي ميرم ماشين دست خودتون باشه بابا احتياجتون ميشه من نميتونم الان رانندگي كنم.
با همه خداحافظي كردم و از بيمارستان خارج شدم.. هوا روشن شده بود و دم در پر بود از تاكسي هاي زرد و سبز و شخصي!



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۷ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۱:۱۷ توسط:سمانه حيدري موضوع:

آوا 8

به غير از تصوير ترانه حرفهاش هم به راحتي ميتونست حال خوبم  رو تحت تاثير خودش قرار بده و در كوتاه ترين زمان و با كمترين تلاش حال روحيم رو به بدترين حال ممكن برسونه. هنوز هم معتقد بودم كه آدم بيش از حد پررويي هست. يك لحظه خودم رو توي شرايط اون گذاشتم . اگر من ميخواستم عنوان كنم كه با وجود نامزدم عاشق و دلباخته فرد ديگه اي شدم به هيچ عنوان نميتونستم اينقدر راحت و مثل ترانه به زبون بيارمش. شايد هم من زياد ساده بودم و به قول سارا... احمق...

روي صندلي نشستم. فكر و خيال اجازه خواب رو بهم نميداد. باعث و بانيش رو نه ترانه ميدونستم و نه هيچ كس ديگه. همه اش به خاطر خودم بود.  اگر از ابتدا همه چيز رو جدي ميگرفتم الان اين وضعيتم نبود. اگر از اول ماجرا ترانه رو بيشتر ميفهميم شايد اصلا پاي نفر سومي به اين قضيه باز نميشد. شايد الان من و ترانه ازدواج كرده بوديم و در كنار هم يه زندگي فوق عاشقانه و زيبا رو تجربه ميكرديم. درست مثل همون تصوراتي كه از زندگي مشتركمون داشتيم.

پرده ي اتاق رو كنار زدم. ماه به شكل هلال زيبايي بود و تا قسمتهايي از اطراف خودش رو روشن كرده بود.. حسي بهم ميگفت كه زندگي من هم بي شباهت به آسمونِ امشب نيست!!! سياه... اما كافي بود سر بلند كنم تا روشنايي ماهِ زندگي بهم نشون بده كه هميشه نور اميدي وجود داره تا همه چيز سياهه مطلق نباشه !!

پرده رو انداختم و به طرف پدر ترانه چرخيدم. خواب بود اما هر از گاهي ناله اي ميكرد . دلم براي اين بنده خدا هم ميسوخت. نميتونستم اونو مقصر بدونم. از ابتدا برعكس رفتار هاي ضد و نقيض توران خانم پدر ترانه هميشه محترمانه برخورد ميكرد.

روي صندلي تخت خواب شو دراز كشيدم و چشمامو بستم اينبار كمي حال و روزم بهتر بود. شايد بخاطر اينكه حالا پشت پلكهاي بسته ام داشتم نور اميد زندگي ام رو ميديدم و حس ميكردم.



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۷ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۱:۱۶ توسط:سمانه حيدري موضوع:

اوا 7

سارا سريع موافقت خودشو اعلام كرد.. -آره .. آره حتما برو. -زشت نيست به نظرت؟
-وا.ِ. نه بابا چه زشتي؟؟ همكارته ديگه يهو وسط حياط بيمارستان ديديش ميخواي بري يه حال و احوال ساده كني و برگردي.. چيز عجيبي به نظر نمياد تازه اگر نري به نظرم خيلي زشت ميشه و بي ادبي محسوب ميشه.. چون بالاخره اون دختره تورو ديده و اگر حالا كه فقط يكي دو طبقه باهاشون فاصله داري نري سراغشون ممكنه بهش بر بخوره و بگه نگاه كن پسره حاضر نشد دو دقيقه بياد پيش ما. برو حتما اگر اقاي فرهنگ.دوباره تورو براي كار خبر كنه اونوقت ممكنه روت نشه به دختره حتي نگاه كني. بازم هرچي خودت خواستي انجام بده ولي اگر نظر منو ميخواي برو و كوتاه سر بزن و برگرد كه از پدر ترانه هم غافل نموني ميشناسي كه توران خانوم رو..همينجور رو كولمون سواره چه برسه كه يه آتو هم بدي دستشون. ديگه تمام..بيا و جمعش كن. 
حق با اون بود. دو دقيقه ميرفتم سمتشون بهتر بود از اينكه يك عمر شرمنده اش بشم و بخوام ازش عذرخواهي كنم..
بالاخره همكارم بود.
-ممنون سارا جان بابت كمكت.. من فعلا برم يه سر به پدر ترانه بزنم و بعد برم پيشه اونا. -آفرين پسر خوب. مواظب خودت باش فعلا.
تلفن رو قطع كردم و سريع ساندويچم رو خوردم. فويل و بطري نوشابه رو توي سطل انداختم و به طرف ساختمون رفتم.. پدر ترانه خواب بود و تمام تايمي كه من رفتم و برگشتم حتي يه تكون هم نخورده بود. 
چند دقيقه اي كنارش نشستم.. مداوم به اين فكر ميكردم كه اگر پدر ترانه اين مشكل براش پيش نميومد ما الان چه وضعيتي داشتيم.. شايد براي هميشه قهر ميكردن..يا اينكه اونوقت مقصر سكته قلبيش ما مي شديم. 
شايد ترانه منكر همه چيز ميشد و شايد مثل عصر زبون درازي ميكرد و شهرامش روبه رخ هممون ميكشيد..
شايد هم ورق برميگشت و ترانه ابراز پشيموني ميكرد شايد همون باعث ميشد ترانه بتونه پل هاي خراب شده رو دوباره از اول تعمير كنه و نذاره همه چيزمون رو از دست بديم..شايد دلش به رحم ميومد و اينجور قلبم رو نابود نميكرد. حداقل به اين فكر ميكرد كه سام عاشقشه. 
اما الان اينجور نبود. همه چيز با تصورات و اي كاش و شايد ها و بايد هاي من فرق داشت. ترانه روز به روز و لحظه به لحظه از من بيشتر فاصله ميگرفت و من... تنها تر ميشدم. 
من ميموندم و عشقي كه بايد به طور كامل نابودش ميكردم..درست مثل قلبي كه ترانه زد و نابودش كرد.
از جا بلند شدم . تا پدر ترانه توي خواب عميقش بود بايد پيش تابش و خانواده اش ميرفتم. بعد از كلي انتظار تا رسيدن اسانسور بيمارستان وارد شدم و سعي كردم اخرين نفرات باشم تا بتونم راحت توي طبقه سوم به محض از حركت ايستادن آسانسور بيرون برم.
با بالا پايين كردن راهرو ها بالاخره تابش رو از دور ديدم و به سمتش رفتم..
با ديدنم از حركت ايستاد و سلام كرد.. خودش اشاره اي به پدرش كرد و گفت :
-بابا؟؟ پدرش به سمتمون چرخيد.. مردي بود ميانسال. تقريبا تو مايه هاي پدر ترانه اما كمي چهارشونه تر .
دستم رو بسمتش دراز كردم.
-سلام آقاقايتابش.
پدرش دستم رو گرفت و فشرد.
-سلام.
نگاهي به دخترش كرد تا بتونه منو بشناسه. -بابا ايشون همكارم هستن آقاي فرهمند . توي اجراهاي اخير با من پيانو ميزدند.
هنوز دستم تو دست پدرش بود . انگار قصد داشت تا وقتي كه منو كامل به ياد نياورده دستمو بگيره و فشار بده. 
دستم رو اروم رها كرد. -بله اقا فرهمند. حالتون خوبه؟ زحمت كشيدين اومدين دستتون درد نكنه. -خواهش ميكنم وظيفه بود جناب. كاري نكردم. -هرچند راضي نبوديم اين همه مسير اين وقت شب طي كنيد تا اينجا.
-من همينجا بودم اقاي تابش.. يكي از بستگان اينجا بستري هستند.
-خدا شفا بده انشالله.. به هر حال ممنون پسرم لطف كردي.
نگاهي به در بسته و علامت ورود ممنوع انداختم.
-خبري نشد؟
سري تكون داد.
-هنوز نه.

با ناراحتي جهت تسكينشون گفتم :
-اميدوارم حالشون خوب بشه و به زودي مرخص بش. 
پدر تابش تشكري كرد و به طرف خانم جووني رفت و كنارش نشست. تابش آروم و جوري كه تنها خودم بشنوم گفت :
-ممنونم كه اومدين بالا . -خواهش ميكنم. براي پسرعمتون دعا ميكنم. زودتر حالشون خوب شه. -مرسي منم براي فاميل شما دعا ميكنم زودتر سرپا شن. 
كم مونده بود خنده ام بگيره. الحق كه باباي ترانه فقط به دعاي تابش براي سرپا شدن نياز داشت.
-ممنونم لطف ميكنيد. 
نگاهي به ساعت مچي كردم. دير وقت بود و بهتر بود پدر ترانه رو تنها نذارم. به طرف پدرش رفتم. .
-آقاي تابش با اجازتون من رفع زحمت كنم. -بودي پسرم...
-ممنونم. اما مريضمون حال خوشي نداره بيشتر از اين نمي شه تنهاشون بذارم. -خوش اومدي.
با خانمي كه كنارش بود هم سرسري خداحافظي كردم و رفتم..خوب بود. حداقل اينجور با يه تير دو نشون زده بودم. هم حال و احوالي پرسيده بودم و هم خودمو مديون تابش نكرده بودم. 
صندلي كنارت تخت رو ميتونستي تا اخرين درجه باز كني و به عنوان تخت خواب ازش استفاده كني. كمي سفت بود اما در اخر با موفقيت صندلي رو تخت خواب كردم و دراز كشيدم... تصوير دو نفر اينبار پشت پلكهاي بسته ام بود. 
يكي ترانه رو نشونم ميداد و يكي لبخند روي لب تابش.. از اين بابت هم خوشحال بودم. دوست نداشتم اينبار من ناراحتش كنم. همين كه اگر بار بعد منو ديد و سرش رو پايين نندازه و اخم نكنه يا رو نگيره ميتونست پاداش خيلي خوبي باشه.. از سارا هم ممنون بودم شايد اگر حرفاش نبود الان اين حس خوب رو نداشتم..



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۷ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۱:۱۵ توسط:سمانه حيدري موضوع:

آوا 7

با ناراحتي نگاهش كردم. دلم براي اون بنده خداهم ميسوخت. هيچكس رو نميتونستم مقصر بدونم. چون بالاخره هركس يه زخمي ديده بود. يكي ساده و يكي زيادتر.  پسره كه فهميده بوديم اسمش محمدعلي هست از درد روي تخت دراز كشيد. جواد به سمت من چرخيد. بابا و شقايق هم رفته بودن.
_بقيه كجان؟
_رفتن سراغ جاويد.
جواد آروم اشكاش رو پاك كرد و با صدايي بغض آلود گفت:
_باشه ماهم بريم سراغش. خدا كمكمون كنه.
هر دو به محمدعلي نگاه كرديم. جواد به سمتش خم شد‌.
_آروم باش. گريه‌نكن. بهتره استراحت كني. دوباره ميام بهت سر ميزنم البته اميدوارم مرخصت كنن و نخواي اينجا بستري شي.
پسره سري تكون داد و گفت:
_حتماً بيا. بهم از حال جاويد خبر بده جواد. تو رو خدا التماست ميكنم ول نكني بري. حتي اگه نبودمم خودم بهت زنگ ميزنم.
جواد سري تكون داد:
_باشه محمد نگران نباش. بهت سر ميزنم.
خواستيم برگرديم كه محمدعلي گفت:
_صبر كنيد.
نگاهي به مادرش كرد.
_گوشي رو بده بهشون.
مادرش دست توي كيفش كرد و تلفن‌همراه جاويد رو به سمتمون گرفت.
دستاي جواد لرزون جلو رفت و گوشي رو گرفت. خش‌گير گوشي شكسته بود و صفحه‌ش پر از خون خشك شده بود. تمام تلاشم براي كنترل كردنم دود شد رفت هوا. با ديدن گوشي خورد و خاكشير شده ي جاويد زدم زير گريه.
_واي واي خدايا. الهي بميرم من واي خدايا.
جواد اينبار به زور من رو بيرون برد و سعي ميكرد آرومم كنه. روي يكي از صندلي ها من رو نشوند. ليوان ابي برام اورد.
_قربونت برم آوا. آروم باش بيا يه ذره آب بخور.
ليوان رو ازش گرفتم. هق هق امونم رو بريده بود. حتي نميتونستم يه قلب آب بخورم تا يكم آروم شم. فكر اينكه الان جاويد در چه حاليه ديوونه‌م ميكرد‌. فكر اينكه الان ندا خواهرم پشت در اتاق عمل چه حال و روزي داره ديوونه ترم ميكرد. از جا بلند شدم.
 _بريم جاويد‌...
تند سري تكون دادم‌. از شدت غم همه چيز رو باهم قاطي كرده بودم.
_ميگم جاويد... جواد... بريم پيش جاويد.

.جواد مانعم شد.
_نميخواد تو بياي آوا. بشين همين جا تا دايي رو صدا كنم بياد تو رو ببره خونه.
_نه من خونه نميرم.
_حداقل برو تو حياط بشين حالت بدتر ميشه. ميخواي آژانس بگيرم؟
نگاهش كردم و تا جايي كه تونستم اخمام رو كشيدم توي هم.
_من از توي بيمارستان ‌جم نميخورم. يه هواپيماي شخصي هم بخري من رو دم خونه پياده كنه نميرم. بهتره بريم بالا سراغ جاويد.
جواد كه ديد نميتونه حريف من بشه سري تكون داد و جلوتر راه افتاد.
_خيلي‌خب بيا بريم.
به سرعت به طرف آسانسور رفتيم. با ديدن اون همه آدم منتظر جلوي آسانسور مسير رو به سمت پله ها كج كرديم. طبقه ي سوم بخش جراحي بود. حراست بخش به سختي بهمون اجازه ورود داد.
همه با صورتايي نگران و آشفته حال قدم ميزدند و صلوات ميفرستادند. نداي روي صندلي نشسته بود و شقايق سعي ميكرد همونجور كه بقلش كرده بود با حرفاش ارومش كنه. ظاهراً همه متوجه شده بودن كه اين همه بي قراري از طرف يه دختردايي ساوه كمي عجيب به نظر ميرسيد. عمه كتاب دعايي از پذيرش بخش گرفت و مشغول خوندن شد. بابا با ديدنمون به سمتمون اومد و گفت:
_كجا بودين شماها؟چقدر دير كردين.
جواد آروم گفت:
_با دوستش حرف ميزديم. خبري دادن از جاويد؟
بابا آهي كشيد و گفت:
_هنوز نه هيچ خبري نداريم.
كنار ندا روي صندلي نشستم. دستي روي شونه‌ش گذاشتم و آروم صداش زدم. واقعاً انگار توي اين دنيا نبود. زير لب چيزي رو زمزمه ميكرد. من و شقايق چند لحظه خيره خيره‌ نگاهش كرديم بلكه بفهميم چي زمزمه ميكنه. وقتي چيزي دستگيرمون نشد نگاه ازش گرفتيم. شقايق  با اشاره اي به من از جاش بلند شد. من هنوز كنار ندا نشسته بودم.
شقايق كمي بلند تر صدام كرد.
_آوا جون بيا چند لحظه.
از جا بلند شدم و به سمتش رفتم.
_جونم؟
دستي به سينه زد و گفت:
جريان چيه آوا؟
_چه جرياني؟
با چشم هاي ريز شده نگاهم كرد.
_خودت در جرياني كه جريان چيه. باباتون مشكوك شده مدام از من ميپرسه ندا چشه.
پوفي كردم.
_الان تو اين وضعيت درسته همچين سوالي شقايق جون؟ ميبيني كه حال ما خوب نيست.

شقايق تن صداش رو پايين تر آورد.
_منم ناراحتم، باباتم ناراحته توهم ناراحتي واي كدوممون مثل ندا داريم گيسامونو  دونه دونه ميكنيم؟بهم نگو داره براي پسرعمش گريه ميكنه كه شروع ميكنم به خنده.
_واقعيت هم همينه. منم تا همين الان داشتم براي جاويد گريه ميكردم ديدي كه جواد منو به بدبختي آورد بالا. همه ما مثل هم حالمون بده. از بچگي باهم بزرگ شديم. بهم وابسته ايم.
شقايق پريد وسط حرفم:
_اين حرف هازو از برم. لازم به تكرار نيست. فعلاً برو پيش ندا به تو احتياج داره. بعداً باهگ حرف ميزنيم.
_باشه. بعداً سر فرصت.
بروي اينكه سوال ديگه اي ازم نپرسه سريع به سمت ندا رفتم. دستم رو دور شونه هاش انداختم و بوسيدمش.
_الهي قربونت برم نداجونم. نگاهم كن.
نيم نگاهي بهم كرد و گفت:نميتونم به هيچ طريقي خودم رو آروم كنم هر چقدر كه ميخوام به چيزاي خوب فكر كنم اين فكر لعنتي بي‌صاحاب شدم باهام راه نمياد.
 يهو حرفش رو عوض كرد:آوا نكنه بلايي سرش بياد؟
_زبونتو گاز بگير تو الان حالت بده اصلاً نميفهمي چي ميگي.

ندا با بالاترين قدرت كف دستاش رو روي صورتش كشيد.
_آبروم رفت انقدر جلوي همه اشك ريختم.
_با جاي اشكت ريختن يكم براش دعا كن. مثل عمه صلوات بفرست دعا بخون. اصلاً نذر و نياز كن.
سري به نشانه ي تاييد تكون داد:آره، نذر كردم. فقط خوب باشه مشكلي براش بوجود نيومده باشه كافيه. ديگه از خدا هيچي نميخوام. آوا، آوا تورو خدا برام دعا كن. من دست به دامن مامان هم شدم. اون بره از خدا خواهش كنه جاويد رو نجات بده. آوا من تازه داشتم طعم شادي رو ميچشيدم. بعد از رفتن مامان با حضور جاويد دوباره داشتن با شادي زندگي ميكردم. از ته دل ميخنديدم. اون هم قرار بود با عمه حرف بزنه همين روز ها بيان و قال قضيه رو بكنن. اما اين اتفاق تمام آرزو هامون رو خراب كرد.
دوباره آهي كشيد. نگاهي به ساعت كرد.

با اعصاب خوردي گفت :
_نميگذره كه. اين ساعت هم امشب با من لج افتاده عقربه هاش حركت‌ نميكنن. نميگذره كه زمان نميگذره.
با ناراحتي نگاهش كردم. شونه هاش رو ماساژ ميدادم.
_الهي بميرم برات من ندا بميرم برات.
شقايق كنار بابا ايستاده بود و هردو آروم باهم حرف ميزدن. از جا بلند شدم. ندا سريع مچ دستم رو گرفت.
_كجا ميري؟
_ميرم تا پايين.
_نرو. بمون پيشم. تو كه كنارمي حالم بهتره آوا. نرو، تورو خدا كنارم بمون‌. من اصلاً رو به راه نيستم.
هنوز مچ دستم رو محكم گرفته بود:عزيزم زود ميام ميرم يه آبميوه اي چيزي برات بخرم.
_نه نميخورم.
_نميخورم يعني چي؟اين جوري از پا ميوفتي.
دستم رو از توي دستش بيرون كشيدم.
_زود ميام. توهم آروم باش.
به شرف بابا و شقايق رفتم. نگاهي به جواد كردم. ساكت گوشه اي نشسته بود.
_بابا من ميرم تا توي حياط يا بيرون بيمارستان ببينم مغازه اي چيزي پيدا ميشه يا نه. يه چند تا آبميوه بخرم.
بابا سري تكون داد ك دست توي جيبش كرد. كارتش رو به سمتم گرفت و گفت:بيا. ازين بكش.
_دستت درد نكنه بابا.
بيخيال آسانسور اينبار هم از پله ها پايين رفتم. توي محوطه بيمارستان بوفه ي جمع و جوري بود. چند تا آبميوه خنك خريدم و كارت كشيدم.
كارت رو توي جيب مانتوم انداختم و راه ساختمون بيمارستان رو پيش گرفتم كه يهو با شنيدن صداي آشنايي سرجام ايستادم. به سمتش برگشتم و با تعجب نگاهش كردم.
اين ديگه اينجا چكار ميكرد!؟

"سام"
لبخندي زدم و گفتم:چه تصادفي. اينجا‌چكار ميكنيد؟
پلاستيك توري دستش رو بالا گرفت.
_چند تا آبميوه خريدم
_نه، نه منظورم بيمارستانه. خدا بد نده.
_پسرعمم تطادف كردن يهو خبر دادن خودمون رو رسونديم.
_حالشون چطوره؟
با ناراحتي گفت:نميدونم. اتاق عمله.
_خدا كمك كنه بهش ايشالله.
_ممنونم
نگاهم كرد مردد بود. انگار گير كرده بود بين گفتن و نگفتن حرفي.
_آقاي فرهمند. من...
منتظر نگاهش كردم.
_بفرماييد؟
_من... واقعاً متاسفم بابت اون اتفاق و اون شب. كاري كه انجام دادم در شات خودم بود نه در شان شما. عذرمنو بپذيريد.
لبخندي زدم. آقاي فرهنگ گفت هيچي تو دلش نيست اما ديگه فكر نميكردم تا اين حد باشه.
_خواهش ميكنم ديگه حرفشو نزنيد خانم تابش لطفا فراموشش كنيد گذشت و مهم نيست. 
لبخندي زد. 
_ممنونم ازتون. 
دست خودمم ساندويچ سردي بود كه براي شامم خريده بودم. غذاي مزخرفي كه براي شام داده بودن ارزش لب زدن نداشت. 
_مزاحمتون نشم. 
سري تكون داد. 
_نه. اين چند روز جاتون خيلي خالي بود. 
_ممنونم ازتون. 
_خدا به شما بد نده. چيزي شده؟
يك لحظه موندم كه چي بگم.. بگم پدر زنم روي تخت بيمارستان خوابيده.. پدر نامزدم.. پدر نامزد سابقم.. در يك لحظه تصميمم رو گرفتم و گفتم :
_يكي از اقوام سكته قلبي كردند امشب من همراهشون هستم.

چهره ي متاثري به خودش گرفت.
-آخي.. خدا شفاشون بده انشالله بلا ازشون دور. -ممنون.
كمي اين پا و اون پا كرد و در آخر گفت :
-اِم.. خب.. من ميرم ديگه. با اجازتون. 
دو سه قدم دور تر شد كه صداش زدم.
-خانم تابش.
ايستاد و نگاهم كرد.
-بله؟
-كدوم طبقه ميريد؟
-طبقه سوم.. چطور؟
-گفتم بيام يه سلامي به پدر گرامي كنم و جوياي حال پسرعمتون بشم. 
لبخندي زد. -لطف ميكنيد. دستتون درد نكنه. با اجاره تون من بايد برم پيش خواهرم اينا.
-بسلامت. 
تابش رفت و من روي يكي از صندلي ها نشستم. ساندويچم رو از فويل نازكش بيرون كشيدم.
سس رو با دندون باز كردم و روي كالباس ها چلوندم. واقعا اتفاق عجيبي به نظر ميرسيد. مجبور شدن من براي موندن كنار پدر ترانه.. ديدن تابش و عذرخواهي اون بعد از چند روز.. گوشيم زنگ خورد. سارا پشت خط بود.
-سلام خواهرم چطوري؟
-تو چطوري سام؟؟ چي داري ميخوري؟
-شام.. چه خبر؟
-هيچي فقط خواستم ببينم در چه حالي..
-خوبم.. انگار موندم اينجا زيادم بد نبود. -چطور؟؟
-دختره رو ديدم. تابش..
سارا كمي مكث كرد و يهو گفت :
-عه؟ همون كه باهات دعوا كرده بود؟؟ حالا چي ميگفت؟؟
-هيچي عذرخواهي كرد منم بخشيدمش رفت پي كارش..بنده خدا خودش درگيري فكري داشت درست نبود منم بيشتر تاب ميدادم..حالا بنظرت برم پيششون؟؟
-باباي ترانه رو ميخواي تنها بذاري ؟؟
-بابا اون كه هيچ كاري نداره. همين الانم من نشستم تو حياط.



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۷ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۱:۱۴ توسط:سمانه حيدري موضوع:

بک لینک خرید - پسورد نود 32 -
سایت enfejar
بهترین سایت پیش بینی فوتبال
سایت betball90
انفجار آنلاین
جت بت ۹۰
betorward
وان ایکس بت
بکس بت
بت تایم 90 وی آی پی
بهترین سئو -
سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی
سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی
سایت شرط بندی
وان ایکس بت
سایت بت بهترین سایت بازی انفجار جت بت سایت بت ۳۰۳ online casino
سایت شرط بندی ایل بت
سایت شرط بندی دل بت سایت شرط بندی دل بت سایت شرط بندی دل بت
پیش بینی ورزشی
sibbet90
سایت شرط بندی هات بت

لینک‌سازی حرفه‌ای با بک‌لینک behtarinbacklink com بک لینک behtarinbacklink com تا امکان دیده‌شدن سایت شما بیشتر شود

ایجاد پادکست تخصصی در حوزه کاری برند سئو آنلاین تا صدای برند شما به گوش مخاطبان برسد

راهکارهای نمونه نحوه ساخت بک لینک behtarinbacklink.com سرچ در ایران
خدمات ورودی گوگل خرید بکلینک قوی و رپرتاژ آگهی سئو و بهینه ساز
خرید لایسنس eset internet security
قیمت رتبه گوگل فروش رپورتاژ آگهی شرکت ورودی گوگل
فروش بکلینک ماهانه دریافت بک لینک behtarinbacklink.com و رپورتاژ سایت بهترین
لایسنس رایگان eset ورژن 5
دریافت لایسنس نود 32
قیمت رپورتاژ آگهی
سئو
جواب بازی آمیرزا مرحله ۷۰۰ تا ۷۹۹
هات داگ